آغوش گرم

رازهای زندگی من

روزمرگیه شیرین آوریل25, 2007

دسته: روزمره — maral @ 22:00

الان یه هفتس هی می خوام یه پست بنویسم وقت نمی شه .کلی موضوع پیش اومده تو این یه هفته که خواستم درموردش بنویسم ولی نشده. خلاصه انگار کلی حرف تو گلوم مونده که  نمی دونم کدومشو بگم.رشته حرفام از دستم در رفته .وقتی می نویسم سبک می شم.حالا فک کنم چقد سنگینم الان!(البته نه رو ترازوها!) خیلی خسته شدم.فقط یکی دو شب وقت کردم بیام یه سری بزنم و با یکی دو نفر چتی بنمایم.اول ترجیه می دم از مرام و معرفت بعضیا بگم که این روزا جاش خیلی خیلیه -منظورم جای معرفته البته-هفتهء پیش رفتم یه سری کتابفروشی یه چرخی بزنم و یه خبر از بازارکتاب بگیرم .یه کتاب می خواستم خریدم.دو تا کتاب دیگه رو هم که دوست داشتم داشته باشم هم گرفتم داشتم ورق می زدم که جناب کتاب فروش به بنده ملحق شد و دو کتاب دیگه از نویسندهء مذکور  رو آورد.گفت چرا برشون نمی داری؟ اینا چشمم آب نمی خوره دیگه نشر بخوره ها! ازش خوششون نمیاد.(منظورش نویسنده بود این رو با نگاه محافظه کارانه گفت). یه نگاه مظلومانه و غبطه خورانه بهش انداختم و با لحنی متناسب با ژسته ترحم برانگیزم اضافه کردم:خیلی دلم می خواد ولی متاسفانه الان بودجه محدود که چه عرض کنم مسدوده.ولی خداییش اوضام خیط بود .آخره ما هو کادوی تولدو خلاصه کلی مخارج پیشبینی نشده داشتم.تهه کیفم وقتی به کتابفروشی رسیدم فقط سه چهار تومن مونده بود.خلاصه با همون حسرت که به کتابا نگا می کردم و دست بهشون می زدم جناب کتاب فروش که اقای جوونی بود با موهای از جلو متمایل به کچل و از پشت بلند و گمان کنم بسته شده بود ریش مرتب سبیلهای تابداده از دو طرف به سمته بالا و موها و سبیلهایی که به قهوه ایه متمایل به بوره براق میزد. نسبتا درشت هیکل با یه  عینک قاب فلزیه گربه ای اگه درست یادم مونده باشه! قیافهء مهربون و صدای رسایی هم داشت.خلاصه تا این شرایط رو دید خیلی سریع کتابا رو پیچید تو نایلکس و یه دفتر چه رو باز کرد. تا اومدم بجنبم بگم……. گفت:کتاب ماله طالبشه.پول ارزشی نداره.اسمتونو بگین اینجا بنویسم هر وقت داشتی بیار فقط یادت باشه وقتی آوردی یادم بندازی از دفترچه کمش کنم.من که نمی دونستم چکار کنم؟لبخند معصومانه ای زدم گفتم پس شمارم رو هم بگم که خیالتون………-این حرفا چیه ما به اهله کتاب اعتماد داریم.فک نکنی مخواستم شماره بدم واسه چیزه دیگه ها ا.ن ژستش فرق داره.درنهایت بنده هم کلیه محتویات کیف پولم رو به استثنای اندکی جهت کرایه که لااقل تا منزل پیاده نرم پیشکش کردم که حداقل نشانهء خوش حسابی یا حسن نیت باشه.که ایشونم بعد کلی تعارفات که اگه نیاز دارین همینم نیاز نیس قبول فرمودن.مارالم شاد و شنگول راهیه خانه شد در حالی که شکمش از گرسنگی بلوایی به راه انداخته بود چون وقتی میرسیدم خونه ساعت دوو نیم بعدازظهر بود. کاش همه یاد بگیرن این همه بلندنظریو اونوقت دنیا اگه گلستان نبود حداقل باغ بود.اگه باغم نبود حداقل گلخونه بود. ببین مرگه من؟دیگه باغچه که بود؟ها؟  

پی نوشت اول: اینجا یک پروکسی میذارم که خیلی عالیه.می تونین صفحات فیلتر شده رو باهاش از طریق اینترنت اکسپلورر باز کنید.فقط کافیه وقتی کانکت شدین فایلشو اجرا کنید:

ultrasurf

پی نوشت دوم:لطفاً اگه کسی اطلاعاتی راجع به تحصیلاته مالزی یا استرالیا داره از طریق نمایندگیهای داخل ایران منظورمه لطف کنه منو در جریان بذاره.بیشتر منظورم کساییه که خودشون این کارو کردن.

 

یک تیر و دو نشون آوریل20, 2007

دسته: روزمره, کامپیوتر — maral @ 20:29

دو تا مطلب می خوام بنویسم که هیچ ربطی به هم ندارن.نمیدونم دومیو اول بنویسم یا اولیو دوم. نه همون بهتره که اولیو دوم بنویسم.

دیشب تولد(( سایه)) بود.سایه بهترین دوست منه تا حالا اینجا معرفیش نکردم.جای همگی خالی مهمونیه فوق العاده ای بود.به جشن اینجوری احتیاج داشتیم.خیلیا رو که خیلی وقت بود ندیده بودیم دیدیم.خاطره ها نو شد دلامون وا شد .یکی از بچه ها رو تقریباً بعده دبیرستان ندیده بودیم شوهر کرده بود یه دختره دو ساله هم داشت .طفلک انقد ذوق زده شده بود همش می گفت تو رو خدا بازم مهمونی بگیریم دوره هم جمع شیم.تو رو خدا می بینی زمان چقد زود می گذره.یه موقعی همه دبیرستان با هم بودیم.تو مدرسه فاصله ها بین بچه ها کمتره .همه به هم شبیه ترن از نظر شرایط انگار. اما بعدش دیگه خطها از هم جدا می شه.یه عده- تقریباً اکثریت- میرن دانشگاه یه عده ازدواج می کنن.خلاصه حسابی می افتن تو فاز خودشون.به همون سرعتم دانشگاه تموم شد و ما موندیم و هر کدوم با دغدغه های جور واجور .راستی چند تا از فک و فامیلای نریمانم اومده بودن. من هیچ حس خاصی بهم دست نمیده از دیدنشون ولی نمی دونم چرا اونا وقتی منو می بینن یه جوری میشن شایدم دنباله عکس العمل از طرفه منن. خواهره نریمانم دعوت بود ولی گفت مهمون داره نمی تونه بیاد که البته شاید چون می دونست من هستم روش نشده بیاد. به هر حال من که کاملاً فراموش کردم نه ناراحتی ای دارم نه سعی میکنم دلخوری ای باشه.ولی اینکه اونا خجالت می کشن از دیدنم یا نه

دسته من نیست . اونم برشی بوده از زندگیه من.

 وااااااااااای!!!!!!!!اینو نگفتم:دیشب همینطور بمباران تعریف و تمجید بود که از همه طرف حوالهء من می شد.خلاصه هر کسی در حد وسعش هندونه ای تحویلم میداد :

-مارال چقد ناز شدی امشب!

-چقد موهای فر بهت میاد!(آخه دیگه از موهای صاف خسته شده بودم فرش کردم.)

-می ترسم آخر چشمت کنم امشب!

یکی از دوستای سایه که خودشو کشته بود:

-وای شما مثله باربی میمونی.من عاشقه اینم که دامن دور کمرم اینجوری وایسه .ورزش میکنه یا استیلش همینه؟(اینو از سایه پرسید)

البته به همینقد رضایت نداده و اطلاعات بیشتری درمورد بنده کسب نمود. درمورد کارم اینکه قصد فوق لیسانس دارم یا خیر و الی ماشالله……هرچند چشمم آب نمی خوره قصد خواستگاری داشت .نه برا خودش چمیدونم واسه برادری فکی فامیلی.نه بابا اینکاره نبود واللا واسه خودش جور می کرد با اون سر زبونو شیطنت.مگه اینگه استغفرالله! بلا دور لزبین بوده.وا این حرفا چیه من می زنم؟ اصلاً ولش کن .چی داشتم میگفتم؟آهان خلاصه دیشب یک متر به ارتفاع قد بنده اضافه شد.به هر حال شبی بود برای خودش به خاطره ها پیوست .چشم به هم نزده میبینی انقد گذشته که داری این روزا رو واسه نوه نتیجه هات تعریف میکنی.اگه عمر کفاف بده البت!

اینم مطلب اول که قرار شد دوم بگم و هیچ ربطیم به اولی نداره:

ببینین اون آدرسه(( آی پی)) که رو پراپرتیز کانکشنتون می بینین تو قسمته دیتیل, آی پی آدرسه معتبره شما برای اتصال به ابنترنت نیست فقط آدرسه شما تو شبکه ایه که شما رو به آی اِس پی وصل می کنه.شما برای وصل شدن به اینترنت یک آی پی عمومی و معتبر دارین که رنج این آی پی برای مناطق و کشورهای مختلف فرق می کنه و از روی این آی پی می شه فهمید که طرف تو چه کشوریه. تو یه سری سایتها سرویسهایی وجود داره که آی پی مربوط به کاربران رو توش می نویسه .مثله همین وردپرس که آی پی کسایی رو که کامنت می ذارن رو مینویسه.اگه می خواید آی پی خودتون رو بدونید میتونید برید به سایت:

http://www.ripe.net/

آی پی تون رو توش مینویسه.اینو نوشتم چون خیلیا ازم پرسیده بودن و فک میکنم اکثرتون دوست دارید آی پی خودتون رو بدونید.

 

حالا چه با روسری چه بی روسری توسری آوریل17, 2007

دسته: اجتماعی — maral @ 21:32

چند سالی بود که اجبار بر سر روسری گذاشتن و حجاب کردن بود و فضا تا حدودی بر سر انتخاب نوع آن باز بود.و اینکه فقط رنگ تیره بپوشی یا از یک استایل خاص و یکنواخت استفاده کنی تا حده زیادی رنگ باخته بود و دیگر بر سر اینکه چه رنگ مانتو روسری یا چه تیپ و مدلی را انتخاب کنی آزادیه نسبی بر قرار شده بود. هرچند برای خیلی از ما که توی دنیای سیاه و سفید رشد کردیم و خودمان را شناختیم وارد شدن و خو گرفتن به دنیای رنگها تا اندازه ای طول کشید.طول کشید تا قشنگیه رنگهای غیر از سیاه و خاکستری رو تو روسری مانتو کفش و حتی جورابامون امتحان کنیم. حتی برای خیلیا طول کشید تا این باور غلط را دور بیندازند که هر کس لباس رنگی بپوشد فاحشه یا فاسد است. اما دیر یا زود تقریبا همه این کار را کردیم. و آروم آروم پا گذاشتیم به دنیای شاد رنگ. ولی حالا باز از ما میخوان شیرجه بزنیم به همون سالهای زشت و بیروح و بیرنگ.همون سالهایی که باید از سر تا پا لباس عزا می پوشیدیم برای مدرسه رفتن خیابون رفتن و شاید مهمونی رفتن. اونوقتایی که یادمه وقتی می رفتیم مدرسه انگار به جای مدرسه پا میذاریم تو دارالتادیب . دم در ورودی اول جورابا و کفشا وارسی می شد که یه وقت رنگ روشن نباشه. حتی جوراب.خدایا فک کن! بعدم کیفا تفتیش می شد. حالا که فک میکنم میبینم عجیبه که تفتیش بدنی نمی شدیم.حتی یادم هست چون اونوقتا از سرما زیاد سردرد می گرفتم و هدبند استفاده می کردم ناظم از وسط صف منو چنان کشید بیرون که …….! چرا؟ چون هد بند از آلات قرتی بازی به حساب میامده. انصافاً به این همه تحقیر فکر کن. اما چرا هیچ کس چیزی نگفت؟چرا اعتراضی نشد؟ چون واقعاً نمی دانستیم. درکمون کور بود چون ما رو بار آوردند اینجوری. همون طور که حالا هم که به ما می گن مانتو مدلی موقوف, روسریه شاد قدغن ,آقایون تو تابستون آستین کوتاه بی آستین کوتاه, هیچی نمیگیم. فقط چشم! که مبادا ببرنمون اونتو یه بلایی سرمون بیارن. اینا که حرف حساب سرشون نمیشه.عجب توجیهی!تازه اولتیماتوم هم میدن که خودمونو آماده کنیم.فک کردن آخه ما کی هستیم؟را میافتن تو پاساژا تو مغازه ها مانکنا باید روسری داشته باشن پای مانکن نباید معلوم باشه فلان جای مانکنو بپوشونید اسباب گناه است. آخرم که دیدن اینجوری خیالشون جمع نمی شه, باز معلوم نیست کدومشون رفته یه مانکن دیده با روسریو حجاب کامل بازم به گناه افتاده که گفتن مانکن بی مانکن همه رو جمع کنید.آخه خدای من کدوم مردی دیگه با دیدنه مانکن پشت ویترین به حال و حول میافته؟ یعنی ملت ما انقدر بی ظرفیت و کفو ندید بدیدن. آخه این توهین نیست؟ ولی بازم چیزی نمیگیم.مبادا ببرنمون اون تو بلا ملا سمرون بیارن.

 

…….. آوریل16, 2007

دسته: روزمره — maral @ 16:02

چند روزه تلفنمون قحطه ببخشید قطعه .دلم بدجوری واسه وبلاگستان تنگ شده.الانم اومدم کافینت بلکه ذره ای از غم فراق کاسته شود. یه پست بلند بالا نوشته بودم آوردم ولی از شانس ……ه من usb های اینجا غیر فعاله نمیتونم از فلش استفاده کنم .ناچارن باشه واسه وقتی تلفن وصل شد.تا کی وصل شد خدا داند .من نمی دونم این کابلای بد بختو چقد برمیگرذونن.دیگه برم این صاب کافینتیه بدجوراتصال داده.

 

بگو از کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آوریل8, 2007

دسته: اجتماعی — maral @ 15:42

مدتیه به این فک می کنم که چرا ما تو ایران همش دوس داریم بین خودمون مرز بذاریم. همش نگاهمون به همه چیز متعصبانس. روی همدیگه القاب عجیب و غریب میذاریم بعدم واسه ثابت کردن نظرمون کلی انرژی میذاریم و بحث می کنیم.میگیم ترکا فلانن,رشتیا بیسارناینا الن,فلان جاییا جیمبلن.حالا کاری نداریم که خیلی مواقع این جور حرفا فقط واسه شوخیه. ولی اکثر مواقع این اختلافا خیلی جدیه. جالب اینجاست که این مشکل از روستاها شروع می شه تا شهرا و استانا و فرهنگا و مذاهب. تو روستا علیاش با سفلا درگیره. تو شهرا مثلاً این یکی چش نداره بغلیو ببینه ,ترک فارسو دوس نداره ,شیعه میگه ما مسلمونیم سنی میگه ما. مثلاً همین اول سال سر 5هزارتومنی جدید که احتمالاً همه دیدین که روشم یه حدیث از پیامبر گفته که در هر کجای دنیا علم باشد مردمی از سرزمین پارس اونو کشف میکنن.(یه همچین چیزی) ترکای ما رو به خون فارسا تشنه کردن. مگر نه اینکه ما قبل از اینکه اهل هر جایی باشیم خوب یا بد یه ایرانی هستیم. پس چرا چشامونو رو همه چی میبندیم . به خدا تعصب ریشهء آدم و میخشکونه. کاش یادمون می افتادراه مقابله با سیاست تفرقه بندازو حکومت کن این نیس که وقتی از نقطه ضعفمون استفاده کردن و غلغلکون (شایدم قلقلک) دادن مام همون کاری رو بکنیم که اونا میخوان. وقتی فک می کنم اگه ما جای آمریکایی ها بودیم که بهشون هزارجوربدو بیراه میگیم شاید هنوزم برده دار بودیم . یه کم دقت کنیم می بینیم که خیلی از ما یه نژاد پرست درجه یکیم واسه خودمون. معلوم نیس چن قرن دیگه باید بگذره تا این من و توها تموم شه. کاش دنیای بیرونم مث این دنیای مجازی بود. هر کسی میتونه مال هر جایی باشه. من اینجام و خیلیای دیگه خیلی دور از من. اما حضور همو احساس می کنیم با وجودیکه شاید هیچی راجع به مشخصات هم ندونیم و فقط این که چی دوست داریم و چی فک میکنیم برامون مهمه. به هم ابراز علاقه میکنیم. از هم ایراد می گیریم. با هم دعوا میکنیم(چرا دروغ فحش و فحش کاریم میکنیم). اما نه سر اینجایی یا اونجایی بودن سر عقیده هامون و سر علاقه هامون.

ای ی ی ی ی ی یی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

سفرنامه قسمت دوم آوریل4, 2007

دسته: روزمره — maral @ 1:17

تو پست قبل یه چیزایی راجع به سفرم نوشتم.ولی هنوز خیلی چیزا برای گفتن باقی مونده.روز اولی که ما به تبریز رسیدیم قصد کردیم قبل از حرکت به طرف شاهین دژ یه سری به کندوان بزنیم.عجب جاهایی ما تو ایران داریم و ندیدیم.واقعاً محشره به تمام معنای واقعیه کلمه. سنگای مخروطی شکلی که به تناسب کناره هم چیده شدن.سنگایی که توشونو تراشیدن و شده خونه.از یه خانومی اجازه گرفتیم که توی خونشو بهمون نشون بده.ایشونم با کمال میل ما رو برد توی خونشو هنو ننشسته یه خروار لواشک و آلو و گردو و …….ریخت جلومون که بفرمایین اینا رو خودمون درست می کنیم و کوهیه و فلان و بهمان. مام تا دلتون بخواد ازش خریدیم البته بسته بندیه کارخونه ایه لواشک و آلو همچین یه ذره تابلو بود که دستی نیستن. ولی خوب دیگه ما که نمک نشناس نیستیم به هر حال اجازه داده بودن بریم تو خونشون. خلاصه همینطور که بین این خونه های خارق العاده در حالی که به ارتفاع تقریبا 30 سانت برف نشسته بود اینور و اونور می رفتیم طبق معمول جو بر این حقیر موستولی گشت و تصمیم گرفت از تخته سنگ پلکانی شکلی که البته پر از برف بود و هیچ اثری از رد پا روی اون مشاهده نمی شد بالا برود. به این ترتیب هی از دایی زاده بنده اصرار که بابا بی خیال شو اینجا جای پا نداره بالاشم پره برفه نمیتونی بری بالا اگرم بری اون بالا تو برف گیر می کنی و از من خیره هم اصرار که نشد نداره اگه منم حتماً میرم بالا. خلاصه چشمتان روز بد نبینه چنان با سرعت و مهارت این تخته سنگا رو رفتم بالا که خودم کیف کردم به خودم گفتم ای ول الحق که ورزشکاری. ولییییییی!!!!!تا که رسیدم اون بالا چش وا کردم دیدم حالا اگه راستی مردی باید حالا بربگردی(با اقتباس از اهنگ کوروس , عجب شعری جور کردم کیف کن).بله وقتی به جا پاهای لیز و ناجور پشت سرم نگا کردم چشام درومد و در مقابل چشمان ناپاک دشمن(دختر داییه اینجانب) اعتراف به شکست کردم و گفتم امکان نداه برگردم. حالا این رهای پر رو هم از فرصت استفاده کرد و هی غشغش میخندید بهم و میگفت ده بار بگو غلط کردم ده باره بگو( گلاب به روتون) گه خوردم منم که فقط فکره این بودم که چه جوری خودمو از این بالا نجات بدم هی می گفتم به خدا غلط کردم! به خدا گه خوردم! تا اینکه رویا و شوهرش کمک کردن بیام پایین بنده هم که تحت هیچ شرایطی خودمو از تک و تا نمیندازم پام به زمین نرسیده چشم غره ای حوالهء رها کردم و باز جلوی بقیه راه افتادم. ما اینیم دیگه! البته من از این شیرینکاریا زیاد دارم.یکی دیگشو بگم کفتون ببره.تخت سلیمان یه جاییه بعد تکاب. آبگرم داره و یه امارت تاریخیه بسیار زیبا منسوب به حضرت سلیمان. شامل آتشکده و معبد و… واقعاً خیره کنندس شاید در حد تخت جمشید نباشه ولی واسه خودش چیزیه.ولی افسوس که چطوری دارن ازش حفاظت می کنن . نزدیکش یه قله البته قله که چه عرض کنم نیمچه قلهء آتشفشانیه خاموش هست به ارتفاع حدوداً 700 متر- شایدم کمتر یا بیشتر چون من به مقیاس خودم که خیلیم دقیق نیس دارم میگم- که بهش میگن زندان حضرت سلیمان.قرار شد موقع برگشت ازش بریم بالا ببینیمش. موقع برگشت وقتی بهش رسیدیم همه جا زدن یکی گفت اووووووووووووه!کی میخواد ازش بره بالا؟ اون یکی گفت من که خستم.خلاصه هر چهار همراه ما از اظهار همراهی ابراز پشیمانی کردند . منم که عصبانی. گفتم پس شما تشریف داشته باشین من خودم میرم. هر کی به اون یکی نگاهی کردو سری تکون داد. من از ماشین اومدم پایین یه نگاه به زندان سلیمان انداختم . هیچکی اونورا نبود .اولش اصلاً نترسیدم با تمام قوا شوع کردم به بالا رفتن .بدون خستگی میرفتم. به وسطای راه که رسیدم یه جوری بود که ادامهء راه مشخص نبود هیچکسم اون بالا نبود جز من یه لحظه برگشتم پایین و نگا کردم یه کم ترس ورم داشت یه هو لبو لوچه و ابرهام افتاد (مث توی کارتونا) ولی من آب دهنی غورت دادم ابرها رو بالا دادم و راه افتادم . بالاخره رسیدم اون بالا سرمو خم کردم تا توشو ببینم یه گودال آتشفشانیه خیلی عمیق شاید 15 متر که تا نصف پر از برف بود بوی گوگرد میداد دیوارش پر از گودالای کوچیکه تیره رنگ بود. یه آن فک کردم اگه من بیافتم این تو چی میشه.واسه همین فقط دراز کش نیمخیز شده بودم پایینو نگا میکردم.خلاصه بلند شدم یه دست به نشانهء پیروزی تکون دادم و راهی شدم به سمت پایین.خداییش شجاعتو حال کردین . اونوقت بعضیا اسم این همه شجاعتو می ذارن خیرگی. امان از دست حسود.