الان یه هفتس هی می خوام یه پست بنویسم وقت نمی شه .کلی موضوع پیش اومده تو این یه هفته که خواستم درموردش بنویسم ولی نشده. خلاصه انگار کلی حرف تو گلوم مونده که نمی دونم کدومشو بگم.رشته حرفام از دستم در رفته .وقتی می نویسم سبک می شم.حالا فک کنم چقد سنگینم الان!(البته نه رو ترازوها!) خیلی خسته شدم.فقط یکی دو شب وقت کردم بیام یه سری بزنم و با یکی دو نفر چتی بنمایم.اول ترجیه می دم از مرام و معرفت بعضیا بگم که این روزا جاش خیلی خیلیه -منظورم جای معرفته البته-هفتهء پیش رفتم یه سری کتابفروشی یه چرخی بزنم و یه خبر از بازارکتاب بگیرم .یه کتاب می خواستم خریدم.دو تا کتاب دیگه رو هم که دوست داشتم داشته باشم هم گرفتم داشتم ورق می زدم که جناب کتاب فروش به بنده ملحق شد و دو کتاب دیگه از نویسندهء مذکور رو آورد.گفت چرا برشون نمی داری؟ اینا چشمم آب نمی خوره دیگه نشر بخوره ها! ازش خوششون نمیاد.(منظورش نویسنده بود این رو با نگاه محافظه کارانه گفت). یه نگاه مظلومانه و غبطه خورانه بهش انداختم و با لحنی متناسب با ژسته ترحم برانگیزم اضافه کردم:خیلی دلم می خواد ولی متاسفانه الان بودجه محدود که چه عرض کنم مسدوده.ولی خداییش اوضام خیط بود .آخره ما هو کادوی تولدو خلاصه کلی مخارج پیشبینی نشده داشتم.تهه کیفم وقتی به کتابفروشی رسیدم فقط سه چهار تومن مونده بود.خلاصه با همون حسرت که به کتابا نگا می کردم و دست بهشون می زدم جناب کتاب فروش که اقای جوونی بود با موهای از جلو متمایل به کچل و از پشت بلند و گمان کنم بسته شده بود ریش مرتب سبیلهای تابداده از دو طرف به سمته بالا و موها و سبیلهایی که به قهوه ایه متمایل به بوره براق میزد. نسبتا درشت هیکل با یه عینک قاب فلزیه گربه ای اگه درست یادم مونده باشه! قیافهء مهربون و صدای رسایی هم داشت.خلاصه تا این شرایط رو دید خیلی سریع کتابا رو پیچید تو نایلکس و یه دفتر چه رو باز کرد. تا اومدم بجنبم بگم……. گفت:کتاب ماله طالبشه.پول ارزشی نداره.اسمتونو بگین اینجا بنویسم هر وقت داشتی بیار فقط یادت باشه وقتی آوردی یادم بندازی از دفترچه کمش کنم.من که نمی دونستم چکار کنم؟لبخند معصومانه ای زدم گفتم پس شمارم رو هم بگم که خیالتون………-این حرفا چیه ما به اهله کتاب اعتماد داریم.فک نکنی مخواستم شماره بدم واسه چیزه دیگه ها ا.ن ژستش فرق داره.درنهایت بنده هم کلیه محتویات کیف پولم رو به استثنای اندکی جهت کرایه که لااقل تا منزل پیاده نرم پیشکش کردم که حداقل نشانهء خوش حسابی یا حسن نیت باشه.که ایشونم بعد کلی تعارفات که اگه نیاز دارین همینم نیاز نیس قبول فرمودن.مارالم شاد و شنگول راهیه خانه شد در حالی که شکمش از گرسنگی بلوایی به راه انداخته بود چون وقتی میرسیدم خونه ساعت دوو نیم بعدازظهر بود. کاش همه یاد بگیرن این همه بلندنظریو اونوقت دنیا اگه گلستان نبود حداقل باغ بود.اگه باغم نبود حداقل گلخونه بود. ببین مرگه من؟دیگه باغچه که بود؟ها؟
پی نوشت اول: اینجا یک پروکسی میذارم که خیلی عالیه.می تونین صفحات فیلتر شده رو باهاش از طریق اینترنت اکسپلورر باز کنید.فقط کافیه وقتی کانکت شدین فایلشو اجرا کنید:
پی نوشت دوم:لطفاً اگه کسی اطلاعاتی راجع به تحصیلاته مالزی یا استرالیا داره از طریق نمایندگیهای داخل ایران منظورمه لطف کنه منو در جریان بذاره.بیشتر منظورم کساییه که خودشون این کارو کردن.