آغوش گرم

رازهای زندگی من

اعتراض می27, 2007

دسته: اجتماعی — maral @ 21:39

قرار بود در این پست ادامهء روایت زندگی دو ساله ام رو با نریمان بنویسم.اما این پست رو می ذارم واسه صحبت درمورد موضوع مهم و البته آزاردهنده ای که این روزها درگیرش هستیم منظورم همون اجرای طرح امنیت ملی و حجاب در کشوره. کم نیست مقاله ها و عکس ها و فیلم ها و هزاران سندی که چگونگی اجرای این طرح رو نشون می ده.اما هرچقدر گفته بشه باز هم کمه از این همه اعمال  زور و توهین از این همه تحقیر به اسم امر به معروف و اصلاح و ایجاد امنیت. و چقدرهم که احساس امنیت می کنیم وقتی بعد این همه سگ دو زدن ,تو خیابونی پارکی یه چرخی میزنیم می بینیم سبز پوشان خادم مملکت اینجوری چهارچشمی تو لباس و ظاهر مردم دنبال عوامل مخل امنیت هستن وقتی پسری رو اینجور ضایع میکنن و می کوبونن بخاطر یه نوشتهء کوچیک انگلیسی رو بلوزش.وقتی مث سگ شکاری نشونت می کنن به همدیگه نشونت می دن بعدم میان سراغت و با چنان لحنی به راه راست هدایتت می کنن که طاقتت طاق شه یه چیزی بپرونی گردن کلفتی کنی تا بیافتن به جونت و تفریح روزشون دربیاد.البته این وضعیت و این برخوردها و توهین ها همچنان ادامه خواهد داشت تا وقتی که مردمی هستن که عقیدشون اینه که خوب می کنن چه معنی داره این سرو وضع!تا مردمی هستن که وقتی جلو چشمشون دختریو بخاطر موهایی که بیرون ریخته -یا اصلا بخاطر هر چی- لت و پار می کنن و نفسی حتی از کسی بلند نمی شه و تنها کارشون تماشاست و البته گاهی پوزخندی.تا مردمی هستن که از ترسشون حتی ترجیح می دن چادر بذارن ولی از این جریانات به دور باشن. اکثرا با کسایی که می بینم عقیدشون اینه که برخورد با بدحجابی البته مطابق تعریف رایج کار درستیه -که متاسفانه تعداد زیادیشون هم جزئ کسانی هستن که بهشون می گیم تحصیل کرده- کلی وقت صرف میکنم تا بهشون بفهمونم که مفهوم آزادی این نیست و انتخاب نوع لباس حداقل حقوق یک انسانه ولی سریع این جواب رو تحویلم می دن که این آزادی نیست بی بندوباریه.بابا قبول اصلا بی بندوباری. به هر حال خدا هم گفته که آدمیزاد مختاره که انتخاب کنه و بر اساس نوع انتخابی که می کنه مجازات شه یا پاداش بگیره. خوب پس باز هم زور و اجبار معنی نداره.خلاصه مدت زیادی صرف این بحث ها می شه که البته نمی گم تلف می شه  چون آخرش حس میکنم اون تردیدی رو که طرف مقابل درمقابل اون موضع گیری قاطعانهء قبل دچارش می شه.هر جا که می ری صحبت از طرح امنیت ملی یا جمع آوری ماهواره یا سایر شیرینکاریهای دولت محترمهء جمهوری اسلامیست. تو تاکسی در جمع خانوادگی یا دوستانه مطب دکتر شرکت خلاصه هر جا که پا می ذاری. ولی پای عمل که میاد وسط همه سریع می چپن تو لونه هاشون.بالاخره بعد این همه حرف اما سکون در عمل یکی از بچه های وبلاگستان شراگیم طرح جالب و تا حد زیادی قابل اجرا رو مطرح کرده .طرحشم اینکه هر کدوم از ما که با این اقدامات مخالفیم-منظور از اقدامات:1- اعتراض به سانسور و قیم مآبی در زمینه اطلاع رسانی وفرهنگ و هنر و نبودن آزادی بیان (چه در حوزه نشر و چه در حوزه رسانه و اینترنت)
2-
اعتراض به دخالت در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان3- اعتراض به پوشش اسلامی اجباری
4-
اعتراض به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان
5-
اعتراض به قوانین جزایی غیر انسانی و قرون وسطایی و نیز اعتراض به دربند بودن زندانیان سیاسی و عقیدتییک نوار مشکی به دستمون ببندیم. به عقیدهء من هر کدوم از ما که با این شرایط مخالفیم وظیفه داریم از همچین طرح هایی اگر معقول هستن حمایت کنیم و دیگران رو هم دعوت کنیم که دست کم این جور طرح ها رو بشنون. توضیح بیشتر و دقیق تر رو از وبلاگ خود شراگیم بخونین و اگر موافقید بهش لینک بدین.

 

- می26, 2007

دسته: روزمره — maral @ 9:38

سلام.اینکه این همه طول کشید برای قسمت دوم روایتم واسه این بود که بنده 2 روزی رو تو بیمارستان بستری بودم.و الانم کمی ناخوشم.واسه همین زیاد نمی تونم روده درازی کنم.فقط به ذهنم رسید اگه خدا نکرده یکی اینجا بمیره کی میاد اگهی فوتشو بزنه دیگران خبر شن؟؟؟؟؟اگه جوابی دارین بگین به درد روز مبادا می خوره.

 

روایت1 می19, 2007

دسته: روزمره — maral @ 23:13

با این که خیلی خستم اما حرف دونیم پر شده.باید یه چیزی بنویسم. امروز تصمیم گرفتم از گذشتم بنویسم.منظورم سی سال پیش نیست چون اون موقع دنیا نبودم.پنج سال پیش.راجع به نریمان نامزد سابقم.پنج سال پیش سر یه جریان یا بهتر بگم یه شیطنت با پسری که از اقوام یکی از آشنایان بود آشنا شدم.از خانوادهء خوب و البته متمول مهندس و قد بلندو برای من بخاطر قد خودم فاکتور قد بسیار مهم بسیار آروم و سربه زیر.در همون برخوردهای اول ازم خواست که باهاش ازدواج ک.قبول نکردن اون موقع تازه نوزده سالم بود.تو فکرمم اصلا دنبال شوهرو این حرفا نبودم.دوران خوبی بود .مورد توجه بودم و مغرور.(هنوز هم البته) قبول کردم که فقط با هم حرف بزنیم.همون اوایل متوجه شدم که نریمان بسیار پسر گوشه گیر تندخو و تقریبا افسرده ایه با اعتماد به نفس فوق العاده پایین.نریمان همیشه از پدرش گله می کرد .با هم رابطشون بد بود .همیشه پدرشو عامل بدبختیاش می دونست چون همیشه خواسته های خودشو به آرزوهای اون غالب کرده بود.همیشه یه خشم عمیق تو وجودش بود.همیشه تو فکرش می دید که داره با یکی دعوا می کنه و کتک می زنه.در حالی که اگر جرو بحثی هم بیرون واسش پیش میومد هیچ وقت همچین کاری نمی کرد.بعد از دیدن این وضعیت گفتم کمکت می کنم تا از این عقده ها خلاص شی .بهش اعتماد به نفس می دادم.سعی می کردم شاد باشه.از جملهء من آدم بدشانسیم که همیشه می گفت حالم به هم می خورد.من هر چند آدم احساسی و عاشق پیشه ای نیستم اما تا دلتون بخواد دلسوزم.همین دلسوزیم همیشه کار دستم داده.به هر حال بیشتر واسه اینکه به خودم ثابت کنم که من می تونم باهاش موندم تا هر کاری ازم بر میاد واسش انجام بدم.نمی دونم شایدم داشتم خودمو بیشتر میشناختم.همون دوران دوستی یه بار دیگه جونمو به لبم رسوند.به خدا اگر رو سنگ کار می کردم اثرش بیشتر بود.نرم تر شده بود اما همچنان همون جور بود مث همیشه.بهش گفتم که ما با هم فرق داریم من بلند پروازم وتو دوست داری رو زمین راه بره من عاشق یادگرفتن و تو فراری من دنبال دنیای جدید و تجربه های نو ولی تو  غرق تو دنیای کهنهء خودت و حتی نمی خوای بیای بیرون چون من هر چی تلاش می کنم که تو رو ازش بیرون بکشم علاقه ای در تو نمی بینم.پس بهتره هر کی راه خودشو بره. حتما کسی هست که مث تو باشه و کسی هم هست که خواسته هاش مث من باشه.خوب یادمه اون روز رفته بودیم کنار دریا و هوا هم دیگه تاریک شده بود.کلی گریه کرد و البته منم چون اصلا طاقت اشک یه مردو ندارم.ولی این کار درست بود.اما تازه یه ماه از این قضیه گذشته بود که بازم نریمان باهام تماس گرفت. دیگه می خوام عوض بشم تو نباشی نمی تونم نابود می شم.می خوام یه آدم دیگه باشم. خوشبخت میشم با تو کنار تو.انقد صداش هیجان داشت که بازم دل صاب مردم نتونست طاقت بیاره و دلشو بشکونه.نمی دونم انگار می ترسیدم که افسرده تر بشه بیشتر تو خودش فرو بره.برای من که نه گفتن برام مث اب خوردن بود دیگه حالت دیگه ای انگار وجود نداشت.از خودم تعجب می کردم هر وقت با خودم تنها می شدم.بارها و بارها از خودم می پرسیدم مارال دوسش داری؟اما جوابی نبود. چون واقعا نداشتم.تقصیر دیگرانی هم بود که به من می گفتن سنگدل که من احساس ندارم که نمی دونم عشق یعنی چی.و منم باورم شده بود که اینجوریم واسه همینم به خودم گفتم خوب حالا که عاشق نمی شم لااقل بخاطر دلسوزیم که شده باهاش بمونم.حالا از به زبون آوردنشم خجالت می کشم.دلسوزی.آره بالاخره تو بیست سالگی قبول کردم که باهاش ازدواج کنم.اینطوری شد که ما با هم نامزد شدیم.همهء دخترا با هزار امید و ارزو و من با هزار تردید و بی هیچ تصوری از اینده ای که در کنار نریمان در انتظارمه.آره اینجوری شد که با وجود مخالفت مادر و تردید پدر بله رو گفتم.وقتی گفتم بله هنوز یادمه که چطور نریمان تندو با هیجان از ته دل خندید و گفت مرسی .خندم گرفت نه از خوشحالی از تعجب.اما اینکه بعدش چی شد و نریمان شد نامزد سابق باشه واسه بعد چون دارم از خستگی هلاک می شم.

 

نا آشنا می13, 2007

دسته: شعر — maral @ 13:58

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرودار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد 

باز هم از چشمهء لبهای من

تشنه ای سیراب شد سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد در خواب شد 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را 

من صفای عشق می خواهم ازو

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند درو تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او میگویم ای ناآشنا

بگذر از من من ترا بیگانه ام 

آه از این دل آه ازین جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند

                                             فروغ غرخزاد 

همیشه از شعرهای فروغ چیزی در وصف حال خودت می تونی پیدا کنی.این هم وصفی از حال  باحال ما .

 

نمایشگاه رو چطور دیدین؟ می11, 2007

دسته: اجتماعی, روزمره — maral @ 11:08

نمایشگاه کتاب رو امسال چطور دیدید؟می تونم بگم افتضاح بود.اول از محیط و مکان نمایشگاه که اونقدر کثیف  بود که به هرچیزی شباهت داشت جز یک محیط فرهنگی.آشغالهای روز قبل از بورشورهای تبلیغاتی تا پوست انواع خوراکی و بطری های آب معدنی و نوشابه.از این که بگذریم غرفه ها و سالنها .چقدر کوچک .بخاطر همین کمبود فضا غرفه ها دستچین شده بود و به جرعت می تونم بگم از سالن کتابهای عمومی فقط یک سوم رو کتاب های مذهبی شامل می شد.جای خیلی از نشریات خالی بود.ترتیب و چیدمان غرفه ها بسیار نامنظم بود. راهنمای درست و حسابی وجود نداشت.خلاصه بر خلاف سالهای گذشته که چند روز هم اگه میومدی باز خیلی از سالنها رو نمی تونستی بری یک روز هم برای بازدید از نمایشگاه امسال زیاد بود.البته جسارت به گفتهء جناب پرزیدنت احمدی نژاد نمکنیم که فرمودن:بهترین مکان برای نمایشگاه بین المللی کتاب همین مصلای تهران است.پ.ن:بعضی وقتها شیطنت هم حالی می ده ها.از نمایشگاه که بر میگشتیم تو مترو ته سالن ایستاده بودیم .جایی که دو تا واگن به هم وصل میشه و فقط با یه پنجرهء کوچیک دید داره.طبق معمول بخاطره شلوغی زیاد ایستاده بودیم و چهارچنگولی ستون که نه میلهء وسط رو چسبیده بودیم که یه وقت نیفتیم رو سرو کلهء یه نفر.من داشتم به رها می گفتم چرا ادمای تو مترو انقد غمگینن. نیستن؟ انگار همه خوابن یا دارن غصه می خورن.همینطور حواسم به اینور اونور و آدمای چرتی بود یه هو چشم افتاد به پنجرهء وسط سالن ها .دو جفت چشم شیطون  با یه لبخند ژکند خیره شده بود بهم.اول رومو برگردوندم که ندیدمت ولی بعد خودمم هوس شیطونی کردم.نگاش کردم.دیدم همینطور زل زده .گفتم انقد نگات می کنم که از رو بری.خلاصه شرو کردیم به کل انداختن .نمی تونستم یه سره تو چشاش نگا کنم خندمون گرفته بود .دو تایی با لبخند زل زده بودیم به هم.یه هو یه غول بی شاخ و دم اومد جلوی من .مث پیام بازرگانی تو نقطهء حساس فیلم ضد حال زد بهمون.کفرم دراومده بود ولی به رو خودم نیاوردم.آقاهه که با تکونای ناگهانی اینور اونور می شد می دیدم از اونور گردنشو مث غاز می کشه تا بتونه اینورو ببینه.به امام خمینی که رسیدیم باید پیاده می شدیم که خط عوض کنیم.پیاده شدم.وقتی اومدم جلوتر دیدم ایستاده جلوم با دوستش .یه هو هول شدم نکنه بیاد جلو آخه رها و دختر خالش همرام بودن .منم جدی شدم و تند شرو کردم به رفتن با دست بچه ها رو فرستادم جلو.بیچاره چشاش گرد شد فکرشم نمی کرد همون شیطونه باشم.تا دم پله ها پشتمون اومد ولی وقتی دید بی محلی می کنم بی خیال شد.وقتی اومدیم منتظر متروی بعدی از اونور دیدمش مسیرش همون مسیر قبل بود نباید پیاده میشد اومده بود منو تمام قد رویت کنه.وقتی سوار شد از پشت پنجره میدیدم چشاش داره می گرده .وقتی منو دید یه لبخند زد منم جوابشو دادم.مث بچه دبیرستانا شدما.تمام راه تا خونه از کار خودم خندم گرفته بود.بعضی وقتا ولی این شیطونیا خیلی کیفش بیشتره ها.

 

انشا می2, 2007

دسته: روزمره — maral @ 20:10

دیروز از لای فرهنگ عمید یه تیکه کاغذ پیدا کردم که خودم به حدی از خوندن محتویاتش لذت بردم که حیفم اومد اینجا نذارمش.نوشته  چک نویسه  انشایی بود که سال سوم دبیرستان نوشته بودم. و البته یادم هست که زنگ بین دو کلاس نوشتمش و از پاک نویسم خبری نبود و حتی از روی همین خوندمش.نوشته ها به حدی درهمه و انقدر فلش به بالا و پایین به نشانهء پاراگراف جا مونده داره که من تعجب می کنم که چه طور اینو خوندم اصلا؟. چک نویسشم یه کاغذ کاهیه بی خط بود که البته الان انقد کهنه و خشک شده که یه کم باهاش ور بری پودر می شه انگار مال بیس سال پیشه!با اینکه تمام مدت لای این فرهنگ بوده.موضوع انشا چن بیت شعر بود که من اینو از بینشون انتخاب کرده بودم:                           ((گنه کرد در بلخ آهنگری      به شوشتر زدند گردن مسگری)).-(مثل هر روز آقا صمد با دک و پوز عالی از خونه زد بیرون و راه افتاد طرف اداره.از پشت که نگاش می کردی فکر می کردی دو سه تا عصا را پشت هم غورت داده.کتو شلوارش از بس که اتو کشیده بود خیلی راحت می شد با لنگه های شلوارش هندونه قاچ بزنی.کوچه خلوت بود.صبح به اون زودی پرنده هم تو خیابون پر نمی زد. درست مثل همیشه سر ساعت.والا خروس هم تو خروس خون کردن انقدر دقیق نیست.خلاصه بعده اینکه به فلکس قورباغه ایش که با اون رنگ سبز الحق قورباغه ای بود رسید طبق معمول با دستمال لنگیش یه دستی به سرو گوشش کشیدو سوار شد.همچین توی صندلیش فرو رفت که انگار پشت فرمونه طیاره نشسته!بالاخره راه افتاد.اما مثل اینه اون روز زیاد بخت یارش نبود.بیچاره همینکه با زور و زحمت به سر میدون رسید دید یه آدم بیچاره تر از خودش وسط خیابون افتاده و عین رودخونه ازش خون می ره.از ماشین پیاده شدو همینطور که با یقهء کتش ور میرفت و صاف و صوف می کردخودش رو بالا سر اون فلک زده رسوند.پیرمرد بدبخت مث یه تیکه یخ شده بودو عین بید می لرزید.ولی با این حال و وضع عین رادیو دو موج حرف می زدو هی آه و ناله می کرد.همینکه از آه و ناله کردن خسته می شد میزد رو دندهء نفرین و دم به دم اینو اونو نفرین می کرد.آقا صمد به زور پیرمرد رو بلند کرد و گذاشت تو ماشین و راه افتاد بره مریضخونه .توی راه هر چند ثانیه یه بار یه نگاهی به ساعت بندچرمیش که عیال واسه هدیهء تولد براش خریده بود می انداخت و لبش رو می گزید.تا برسن مریضخونه لبش شده بود عینهو لبوی داغ لبوفروش سر کوچه.خلاصه وقتی رسید مریضخونه فلک زده رو داد دست حکیم و قصد کرد رفع زحمت کنه که نگهبان دم در مثل کنه چسبید بهش که تا قضیه روشن نشه که تو زدی این بیچاره رو لت و پار کردی یا نه نمیشه بری.آقا صمد هی میگفت:بابا خواستم ثواب کنم بندهء خدا نمیره چرا کبابم میکنید؟ولی هرچی آسمون ریسمون بافت هر چی خودشو کشت که چنین بود و چنان نگهبان فقط میگفت مرغ یه پا داردوالسلام.خلاصه زنگ زدند نظمیه و آجان اومد که آقا صمدو ببره آقا صمد دائم زیر لب می غریدو به خودش لعنت می فرستاد و وقتی دستبند آجان به دستش گیر کرد آقا که حسابی به پوزش برخورده بود سری تکان داد و در حالی که موهای شیویدیش که به زحمت همه رو یک طرف جمع کرده بود به صورت مضحکی در هوا تکان           می خورد نگاه عاقل اندر سفیهی به نگهبان انداخت و بهش گفت:((گنه کرد در بلخ آهنگری     به شوشتر زدند گردن مسگری)).  )به نظر خودم که برا اون موقع نوشتهء بدی نبود.حتی یادمه که دبیر ادبیاتم که حالا هر چی به مخم فشار میارم اسمش یادم نمیاد کلی ازش تعریف کرده بود.