آغوش گرم

رازهای زندگی من

بار امانت ژوئن22, 2007

دسته: اجتماعی — maral @ 10:20

دو جریان درگذشت جناب فاضل لنکرانی و وقوع زلزلهء شش ریشتری در قم همچین کمی جالب توجه است.البته نه به تنهایی ولی وقتی ایندو را کنار هم بگذاریم و به هم مربوطشان کنیم  بسیار جالب به نظر می رسد. چطور؟ جریان از این قرار است که  در پی دفن جناب فاضل لنکرانی در قم عصر روز دوشنبه 28  خرداد ماه زلزلهء شدیدی شهر را لرزاند و مردم تهران و قم را به شدت به وحشت انداخت. جل الخالق!!!!!!! ظاهرا زمین هم از خشم حضور این مرجع گرانقدر را در خود نپذیرفت. استغفرالله!(فوت فوت) البته شاید هم زمین بار امانت نتوانست کشید   قرعهء فال به نام مردم بیچاره زدند.

 

ژوئن17, 2007

دسته: روزمره — maral @ 21:32

دلم یه جیغ بلند می خواد که گوش فلکو کر کنه که همراش دلم سبک شه همراش حرفام خالی شه همراش اشکام جاری شه اونقدر بباره که بتونم از ته دل یه نفس عمیق بکشم.یه جییییییییییییییییییییییغ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دست بده برادر ژوئن15, 2007

دسته: اجتماعی — maral @ 20:42

به لطف فتواهای مدرن و آپ دیت شدهء یک فقیه باحال ومشتی، دیگر برادر و خواهر مسلمان به شرطا و شروطا اجازهء دست دادن با نامحارم را پیدا کردند. متن این فتوای مفید را که به لطف جناب نادر جدیدی  لینکش رو دریافت کردم بخوانید تا به شرط و شروط هم واقف شوید. منتظر  ورژن جدید فتواهای سابق که توسط این مجتهد گران قدر به روز خواهد شد می مانیم تا ببینیم چه می شود. راستی چه حکمی بیشتر نیاز به آپ دیت فوری دارد؟

 

آمپول بازی ژوئن10, 2007

دسته: روزمره — maral @ 22:04

تو باشگاه یکی از خانوما پسرشو که تقریبا شیش هف سالشه با خودش میاره. طفلک اولین بار که اومده بود همینطور هاجو واج مونده بود از دیدن این همه خانوم با اندامهایی دیدنی از مدلهای مختلف که با ضرب آهنگهای هیجان انگیز بالا و پایین می پرن و اندام شریفشان رو رقصان و لرزان میکنن. خلاصه نمی دونست ممه های چاق و چله ء این یکی خانومو نگا کنه یا کفلای پروپیمونه اون یکی خانوم تپله رو. یا صد البته حرکات موزون درو دافی از قبیل بنده رو . بچهه کنارم بود یه سره تو نخش بودم انقد که حرکاتو یه در میون رد می کردم. تو دلم می گفتم الان چی پیش خودش داره فک می کنه؟ به هر کی نگا می کرد زوم می کردم روش. هرچند خود منم خیلی عادت دارم به اینکه هیکل همه رو برانداز کنم از پا و باسن گرفته تا ممه و گردن. از قیافه هم اندازهء گوش و خط و خطوط چهره و شکل لبخند .نه که هیز باشما ! اما توجهم جلب می شه خوب.-لطفا فراموش نشود که بنده از گروه نسوان هستم و هر گونه اتهام همجنس گرایی را قویا رد مینمایم.- خلاصه این صحنه بنده رو با این سوال مواجه کردکه بچه های به این سن تا چه حد تحت تاثیر نیروی جنسی هستند و به خصوص برای پسری به این سن برداشت از سکس به چه شکل و شمایلی است چون خودم دختر هستم و دوران کودکیه خودم رو به خاطر میارم. البته اینکه اوج شناخت جنسی در سن 5 سالگیست رو می دونم و اینکه اگر کمی از بچتون غافل شدین ممکنه در حال آمپول بازی با پسر یا دختر همسایه پیداش کنین.یادش بخیرررررر! بچگیم عالمی داره ها!مث همهء مسائل دیگه درک جنسی بچه های امروزی هم مطمئنا به نسبت دوران بچگی ما بالاتره.اون وقتا من یادمه فقط گهگاهی با دخترای همبازی دکتر بازی می کردیم که حالا که فک می کنم خیلی مختصر و البته مفید بودولی هیچوقت با پسرا از این جور شیطنتا نمی کردیم. بله.چی می گفتم؟ آهان آره آمپول بازی. یه نکتهء جالب دیگه اینکه تو دوران بچگی دیگه اینکه طرفی که باهاش به شناخت جنسی می رسی (یعنی همونی که باهاش آمپول بازی می کنی) برات مهم نیست که همجنسه یااز جنس مخالف .حالا خودتون اگه یه وقتی بچتونو تو یه همچین حالتی پیدا کنین چی کار می کنین و چه برخوردی نشون می دین؟ از آمپول بازیای خودتون چیزی یادتون هست؟حتما هست. اگه ازش چیزی یادتونه یا چیزی که از سکس اونوقتا می فهمیدین لطفا بنویسین شاید اینجوری بشه به این سوالا جواب داد. می تونین از دفعاتی که در حین آمپول بازی دستگیر شدین و از عواقب اون هم بنویسین.

 

کمک!!!!!! ژوئن8, 2007

دسته: Uncategorized — maral @ 11:37

سلامممممممممممممممم.از بس سرعت اینترنت گنده و از انجایی هم که وبلاگ بنده از زیر تیغ فیلترینگ جان سالم به در نبرده و بنده ناچارم از انواع و اقسام فیلتر شکنها عبور بنمایم تا به آن دست یازم و با هم از آنجایی که این فیلترشکنها در سرعتهای پایین دهن ادم را به فاک می دهند لذا مدتیست که دیدن وضعیت وبلاگم برایم آرزو  شده چه رسد به نوشتن پست. در حال حاضر هم با زحمت و مرارتی طاقت فرسا خود را به اینجا رسانیدم تا بدینوسیله خدمت دوستان عرض کنم که این جانب هنوز زنده ام و دلشان را برای حلوا صابون نزنند. همچنین از لیدیهای عزیز و جنتلمن های گرامی شفای عاجل برای سرعت اینترنتمان و رفع فیلترینگ و سرخر برای وبلاگمان مسئلت دارم.

 

روایت2 ژوئن1, 2007

دسته: روزمره — maral @ 22:19

روایت ما را تا اینجا خواندید که ما سر سفره نشستیم و غرق در بهت و حیرت خویش و مخالفت مادر بله را گفتیم و اما……………..از همون روزهای اول رفتارهای متناقض و غیرعادی نریمان باعث آزارم بود  که البته چون ازش اطلاع داشتم و بر حسب اینکه  خودم رو فلورانس نایتینگل فرض کرده بودم تصمیم به کمک به او رو گرفته بودم تحمل می کردم. از اینجا شروع کردم که به آدمی که در هیچ زمینه ای اعتماد به نفس نداشت این احساس خود باوری رو منتقل کنم .در رابطه با خانوادش شدیدا دچار مشکل بود .به یاد ندارم سر چیزی غر نزنه و باهاشون دادو بیداد نکنه.سعی کردم بهش یاد بدم چطور با دیگران به خصوص با خانوم ها باید برخورد کنه چون در ارتباط برقرار کردن با جنس مونث شدیدا دچار ضعف بود. الان که اینا رو می نویسم و یاد اون وقتا می افتم کلافه می شم و تعجب می کنم که چطور اون لحظه ها رو سپری کردم؟ همیشه شاکی از محیط کار بود. خلاصه دیگه چی براتون بگم؟ اما حوصله به خرج می دادم تا درس شه. از همون اول مورد احترام و علاقهء خونوادش بودم و هر روز که می گذشت این احترام و علاقه بیشترو بیشتر می شد.سرتونو درد نیارم این شرایط ادامه داشت تا اینکه یه پنج ماهی از نامزدیمون گذشت و متوجه فاجعهء وحشتناکی شدم .از پشت در تولت صدای شکستن آمپول و باز شدن سرنگ انگار دنیا رو سرم آوار کرد. تازه متوجه واقعیتی شدم که اتفاق افتاده بود . نمی تونم بگه چه حسی بود مث اینکه بهت خبر بدن پدرو مادرتو از دست دادی .مث اینکه بگه زلزله خونتو ویرون کرده. وقتی اومد و من رو دید فهمید که می دونم.شروع کرد به گریه به داد و بیداد و باز هم دروغ.گفتم چرا نریم؟چرا؟چرا بهم نگفتی؟این بود لیاقت من؟که من حیفم؟که هیچ کس لیاقت منو نداره؟مگه کم سعی کردم از این وضع دربیای همون موقعشم هر چی از دستم برمیومد واست گذاشتم.اما این دروغ ………… گریه می کردم منی که اینقد راست گفتممنی که این همه صداقت داشتم این همه تحمل کردم با کسی که هیچ سنخیتی با خواسته های من نداشت و حتی عشقی هم نداشتم که این پشت پازدنو به پاش حساب کنم.فقط خواستم یه ادم دیگه باشه .از این زندگی و شرایط افتضاح بیاد بیرون.مث آدم زندگی کنه. اما انگار فقط مسولیتم سنگین تر شد.حالا باید به یه معتاد تزریقی کمک می کردم. گفتم به هر حال تلاشمو می کنم.همیشه برا فرار کردن فرصت هست. به خانوادش که گفتم کلی عجزو ناله که مام تازه فهمیدیم.می خواستیم قبل اینکه تو بفهمیدی ترکش بدیم. از همون موقع شروع شد کلینیک روان درمانی. ترک اعتیاد انواع و اقسام روانپزشکها و متدهای ترک. اولین روانپزشکی که خودش کلینیک ترک مجهزی هم داشت و تازه هم از آلمان اومده بود بعد معاینه بهم گفت :خانوم این آقا دچار اختلال شخصیت حاد هستن در اون نمی بینم که ترک بکنه.بعد چند جلسه مشاوره بهم گفت که با اینکه بسیت سالمه اما مث یه زن پنجاه ساله هستم منطقی و صبور.گفت بهتر جدا شم ازش چون می تونم تنها هم زندگی کنم. میتونستم اما این مشکل من نبود گفتم باید ترک کنه وگرنه من شکست می خورم و اون گفت که پیروزی من به ترک کردن اون نیست به اینه که تا کجا من کم نمیارم .اون موقع من هنوز درسم تموم نشده بود. همیشه تئ بحبوههء امتحانات یه اتفاقی می افتاد.تمام تلاشمو می کردم تا همون مارال شادو شیطون بمونم تا کسی نفهمه تو دلم چه آشوبیه؟دوستام فک می کردن از من خوشبخت تر تو دنیا نیست.یه عاشق سینه چاک دارم که …اره سینه چاکی که از عاشقی فقط ادعاشو داشت و از حاصل هیچ اما نتیجهء عشق نداشتهء من این همه تلاش.از طرفی تو خونه هم همون مارال سابق باید می بودم تا مبادا مامان قصه بخوره و بابا خودشو سرزنش کنه.تا آبروی اونا بریزه. من بودمو خودم.والبته موفق در این پنهان کردن ها.اما بالاخره فهمیدن از خود نریمان. همون اول خواستم که جدا شم اما مخالفت کردم کارم هنوز نیمه کاره بود.پس فقط می تونستن منتظر باشن.خودمو شاد نشون می دادم تا فک کنن همه چیز روبه راهه.اما…………. تا اون زمان جز تریاک مخدر دیگه ای ندیده بودم .ولی حالا انواع آمپوله ،هشیش و مابقی مواد رو خوب می شناختم.بعد از اینکه اولین کلینیک و ترک سه روزه بی نتیجه موند و اقا یه هفته نشده همه چیز رو از سر گرفت.ترک با متادون رو شروع کردیم.حالا این که در این رفت و آمدها به مطب دکتر برای گرفتن متادونی که دولت اون رو برای ترک اعتیاد رایگان سهمیه بندی کرده چقدر تو کیسهء دکتر پدرسوخته که خودش از اون ریشو پشم دارای رژیم بود ریختیم بماند.کلی ازش مراقبت می کردم و ظاهرا نریم رو به بهبودی بود.اما …………..می دونین من حس ششمم تا اندازه ای قویه .نگین پس چرا همون اول این حس کمکم نکرد چون کرد اما من نادیده گرفتمش.یه حسی بهم می گفت یه جای کار می لنگه. یه روز نشستم جلوش گفتم نریم چرا هشیش می کشی.مگه قرار نشد ترک کنی .چقد ما رو بازی می دی؟چطور دلت میاد.خشکش زد چون خیلی با دقت همه چی رو مخفی می کرد.منم نه هشیش به عمره دیده بوده نه کشیده بودم اما از یکی دو تا حالت حدس زدم که خودشه. چیزی نداشت که بگه.باز هم همون گریه ها همون التماسا. و من هم باز حرف های امید بخش و تلاش.نگفتم که نریم تو این مدت چقد از لحاظ روحی و اخلاقی بهتر شده بود.راحت تر ارتباط برقرار می کرد .اعتماد به نفسش خیلی بالا رفته بود. اما گاهی یادش  می رفت که اینا رو از کی داره.ولی بازم برام مهم نبود همین که خوب می شد برام کافی بود پیروزی بود. تقریبا یه سال و نیم می گذشت که بازم حسم بهم گفت نه نریم هنوز عادی نیس.که متوجه شدم تریاک می خوره.بعد این همه زحمت و عذاب بازم سر خونهء اول .دیگه نمی دونستم چی بگه.بازه مث همیشه گریه التماس این بار منم گریه می کردم  زور می زدم بهش بفهمونم داره خودشو نابود می کنه.اما انگار به قول خودش مخش دیگه پوک شده بود. گفت به خونوادم نگو قول می دم بزارم کنار بزار اونا فک کنن همه چی روبه راس.گفتم باشه و تنهای تنها شدم پرستارش.اما یه روز که از دانشگاه برگشتم دیدم باز رفته سراغ تزریق.اون شب تا صبح اشک ریختم این بار نه برای نریم واسه خودم که واسه هیچ و پوچ خودمو وقف کرده بودم.فرداش که برگشتم خونه دیگه تصمیمو گرفتم دو هفته بعد گفتم که می خوام جدا بشم.دیگه از دست من کاری برنمیاد.وقتی فهمید می خوام واسه همیشه برم .نمی دونین چها که نکرد داشت خودکشی می کرد .خونوادش هر روز میومدن گریه زاری که اگه پسرمون خودشو بکشه ما چی کار کنیم.خودش هر روز زنگ می زد هر روز یکیو میفرستاد.پدرش با وقاحت بهم می گفت باش زندگی خودتو بکن هر کار دوس داری بکن.از لحاظ مالی که مشکل نداری .همینکه پیشش باشی بسه.یعنی باش اگه دوس داشتی فاحشه هم باشی ایراد نداره.انگار همه چیز پوله.اینبار هم قبول کردم که یک فرصت دیگه بهش بدم.اما ایندفعه دیگه نه واسه اینکه چیزیو به خودم ثابت کنم.چون به خودم ثابت شد که چقد توانایی دارم به خودم و دیگران. از خودم راضی بودم.تحسین رو تو نگاه همه می خوندم.اینبار خواستم که به خودش ثابت بشه که نمی خواد از این وضع نجات پیدا کنه.بعد چند ماه متوجه شدم که اشتباه نکردم.اون روز از خجالت حتی التماس هم نکرد گریه هم.فقط بهم نگاه می کرد ساکت .منتظر بود بزنم تو گوشش. من هم اینبار نه اشکی داشتم نه حرفی.آروم برای همیشه ازش خداحافظی کردم و اومدم بیرون. بعدش تو رفت و آمدایی که دنبال نخودسیا های دادگاه داشتیم گاهی حرفی می زد و اعترافی می کرد.می گفت من همیشه آدم خوش شانسی بودم. تو بزرگترین شانس زندگیم بودی و من با دستای خودم این شنس و نابود کردم. و این خیلی برام باارزش بود که اون بالاخره متوجه داشته هاشم شد. حداقل اون موقع از این خوشحال بودم که وقتی ازش جدا میشدم از لحاظ اخلاقی خیلی تغییر کرده بود.به قول خودش که می گفت:بهم محبت کردنو یاد دادی که به دیگران محبت کنم،حالا که یاد گرفتم و تو داری از پیشم می ری. حالا اینکه تو این دادگاه چی به آدم میگذره تا حکم صادر بشه خودش داستانیست بس دراز که هم از حس من خارجه الان هم از حوصلهء شما.به هر حال همهء اینا گذشته و درست از لحظهء جدایی انگار هیچوقت همچین آدمی تو زندگیم نبوده.الانم که اسمش میاد هیچ حسی بهم دست نمیده .فقط وقتی یاد اون رنجها می افتم کمی دلتنگ می شم. از صمیم قلب آرزو می کنم نریمان و همهء اونایی که مث نریم به دام افیون اسیر شدن به خودشون بیان و قشنگیای زندگی رو هم قاطی همهء زشتیاش ببینن و به خودشون فرصت لمس این قشنگیا رو بدن.