آغوش گرم

رازهای زندگی من

افسانهء من جولای29, 2007

دسته: روزمره — maral @ 21:28

واقعا کی هستم و برای چی زندگی میکنم؟هر روز بیشتر از دیروز برای زندگی تلاش میکنم خودمو به آب و آتیش می زنم هر راهی رو امتحان می کنم.درس می خونم.مهارت های مختلف رو یاد می گیریم از هر کسی که می تونه چیزی یادم بده کمک می گیرم.کار می کنم.برای چی؟همش نگران اینم که این همه جلز و ولز کردنا تو جهتی که باید نباشه. اعتقاد دارم هر کسی با یه تعهد به دنیا میاد .همون طرح الهی ،افسانهء شخصی یا راه راست خودش. اما خیلی از ما در جریانات مختلفی که در مسیر زندگیمون اتفاق می افته از این مسیر فاصله می گیریم.چیزی می شیم که قرار نبوده باشیم.این احساس دلتنگی ای که اکثر اوقات با وجود همهء این تلاشها دچارش می شیم به نظرم ناشی از همین دوری از خود واقعیمونه.هر روز دنبال یه راه تازه هستم که این مسیر واقعیمو پیدا کنم و به قول کوئیلو افسانهء شخصی خودمو زندگی کنم. کلافه ام ،دلتنگم ،احساس بلاتکلیفی میکنم. آدم پرانرژی مث من امروز حتی حال باشگاهم نداشت.چند وقت پیش آگهی یه موسسه ای رو دیدم که فک کنم بتونه بهم یه کمکی تو پیدا کردن سوالام بکنه.شاید!یه سری زدم.فعلا چیزی دربارش نمی نویسم تا کاملا مطمئن شم.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                       باز جوید روزگار وصل خویش

 

دلتنگی جولای28, 2007

دسته: روزمره — maral @ 20:02

سلام .خوبید همگی؟ دلم برای همگی تنگ شده.خسته ام و کلی کلافه .مادر هم بد نیست. فعلا که حسابی کلافم ولی دلم می خواد یه دلی از عزا(اگه غلط نوشتم درسش کنید لطفا) دربیارم و یه پست درست حسابی بنویسم از درگیریام ولی باشه واسه بعد . فقط از همه که به فکر بودید و دلگرمی دادید واسه جریان مامان ممنون.

 

جولای22, 2007

دسته: روزمره — maral @ 22:16

من اومدم ولی شرمنده از سوغات خبری نیست.چه سفری! چشتون روز بد نبینه.من بینوا که پامو نذاشته اصفهان نمیدونم چرا تب کردم.حالا این به کنار تا یه روز اومدم بهتر شم و یه دوری تو شهر بزنم …………………. ای!(آه از ته دل با کمی سکوت و کلی غم) صبر کنین می گم خوب مگه نمیبینین ناراحتم.آره میگفتم تا اومدم یه کم به قول اصفهونیا تو شهر تاب بخورم هنو پامو نذاشته خونه گفتن مادر تصادف کرده و بردنش بیمارستان دیگه نمیگم چه حالی شدم چون معلومه.بنده خدا کمرش مو ورداشته و براش کمربند طبی سفارش دادن مام دو روزی تو بیمارستان معطل بودیم . حالا تازه دیشب آوردیمش خونه یعنی برگشتیم وطن. دیگه بیشتر از این راستش دل و دماغ نوشتن ندارم تازه کلی ام خستم. پس فعلا بدرووووووود.

 

بای بای جولای14, 2007

دسته: روزمره — maral @ 17:57

دوستان عزیز و یاران باوفا با ابراز دلتنگیه فراوان احتمالا یک هفته در خدمتتان نخواهم بود.از آنجا که خواجهء اصفهان طلب کرده خیلی یی هویی سعادت زیارت سیو سه پل و سایر اماکن متبرک اصفهان دست داده. این است که بدی خوبی دیدید هلال بفرمایید یعنی حلال بفرمایید.با اجازهء همگی ما رفتیم بای بای.(با ریتم لطفا خوانده شود.)

 

بی پایان جولای13, 2007

دسته: اجتماعی — maral @ 11:16

هر بار تصمیم می گیرم چشمهام رو ببندم به اونچه که دورو برم میگذره و زندگی خودمو بکنم .برم و بیام بگم گور بابای همه .اگه اعدام میکنن به درک مث خیلیا که می گن به درک حقشونه، اگه سنگسار می کنن منم بگم می خواس کثافتکاری نکنه، منم اگه نونمو دادن بگم مرگ بر آمریکا و اگه به پی سی خوردم نامهء عجزو التماس بنویسم واسه رئیس جمهور. مگه کار دیگه ای هم میشه کرد وقتی با هر کی حرف میزنی حتی اونایی که شب و روز به این نظام بدو بیراه میگن میبینی همشون یه جورایی دارن اب به آسیاب همین حاکمان زور میریزن. دیگه جای حرفی نیست گفتنیا رو گفتن . هر چند دیگه جای گفتنم نیست چون کسی که باید این حرفا رو بشنوه نیست. وقتی گروگر باسوادای مملکت و به جرم مخالفت و اقدامات براندازانه و جاسوسی نیست و نابود می کنن جوونایی که از جوونیشون بخاطر حقو حقوق  مردمی که اصلا مفهوم حق رو فراموش کردن میگذرن.اونوقت اونایی که با طلسم افیون نسل سوختهء این مملکت رو به بند می کشن آزاد میگردن تو خیابونا و طعمه های جدید شکار میکنن. دیگه واقعا چه حس و حالی داریم از آزادی از اصلاح قانون از حق حرف بزنیم وقتی اینجا برای جمع کردن یه فروشنده مواد زنگ می زنی و بهت میگن باید شاکی خصوصی داشته باشه و جنبش زنان با ستاد مبارزه با مواد مخدر  طرف  میشن.چاره اماچیست؟شاید هم چاره ای دیگر نیست!!

 چه گریزیست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟

فروغ

 

زندگی جولای9, 2007

دسته: شعر — maral @ 18:42

جهانی را در ذره ای شن دیدن،

و بهشتی را در گلی وحشی،

در مشتی،بی نهایت را گنجاندن،

و در ساعتی،ابدیت را دیدن

 ویلیام بلیک

 

برداشت آزاد جولای7, 2007

دسته: اجتماعی — maral @ 21:41

1.jpg

معجزهء هزارهء سوم

آنچه می بینید تصویر پشت جلد یک کتاب است و نوشتهء قهوه ایه پایین کتاب معجزهء هزارهء سوم است.حالا این معجزه چی و کیست به عهدهء خواننده می گذاریم.

 

سینما جولای1, 2007

دسته: روزمره — maral @ 21:45

یک هفت ای که گذشت کمی بی حوصله و بی انگیزه بودم.نه حال پست نوشتن داشتم نه حال وبگردی.تمام مدت سرمو به کار گرم کرده بودم. اما برای اینکه این بی حوصلگی ادامه پیدا نکنه جاتون خالی  جمعه با رفقا  رفتیم سینما.فیلم پارک وی بود. بد نبود درواقع سینما بد نبود نه فیلم.چون فیلم چندان موضوع خاصی نداشت. ولی خوب چون جزء اولین فیلمهای باصطلاح ترسناکیه که اینجا ساخته میشه تو سینما دیدنش خالی از لطف نیست. عکس العملهای بی ربط تماشاچیان تو صحنه های حساس جالبه. خوب شاید حق دارن بنده خداها .همیشه عادت به دیدن صحنه های گل و بلبلی داشتن تو سینما ،وقتی قطع شدن انگشتای دست رو با ساطور میبینن نمیدونن باید بخندن ،جیغ بکشن، دست بزنن یا گریه کنن. در ضمن امنیتی که این بار تو سینما به لطف حضور دلگرم کنندهء یک برادر بسیجی که صورتش با انبوهی از ریشهای زیبای به سبک مد روز آشفته شده مزین بود و یک عدد بیسم هم توی دستهاش بود و با نگاههای مهربان و دلسوزش همه جا رو زیر نظر داشت ، حس میشد غیر قابل وصفه. طوری که موقع خروج با هیجان به طرفش رفتم ،خسته نباشیدی عرض کردم و کم مونده بود از فرط قدر شناسی به طرفش حمله ور شم تا گرم در آغوش بگیرمش که با اقدام سریعِ سایه این توفیق از من سلب شد. و چون برادر پیش خودش خیالای ناجوری درمورد من کرده بود که مثلا جزء جاسوسای موساد هستم و این کارم آغاز یک عملیات ترورستی و براندازانس داشت میرفت که نظام و از وجود من پاک کنه که سایه جان به هر جان کندنی بود حالی کرد که بنده یه سه چار تخته ای کم دارم.منم نیس از بس محو این همه تلاش و خدمتگذاریِ برادر بودم که فقط با چشای گشاد و یه لبخند خشک شده زل زده بودم به قدو بالای برازندش اصلا حواسم به صحبتهای ردوبدل شده بین اونا نبود فقط وقتی به خودم اومدم که سایه قول داد هر چه سریعتر تا حالم بدتر نشده منو برسونه خونه.