هر بار تصمیم می گیرم چشمهام رو ببندم به اونچه که دورو برم میگذره و زندگی خودمو بکنم .برم و بیام بگم گور بابای همه .اگه اعدام میکنن به درک مث خیلیا که می گن به درک حقشونه، اگه سنگسار می کنن منم بگم می خواس کثافتکاری نکنه، منم اگه نونمو دادن بگم مرگ بر آمریکا و اگه به پی سی خوردم نامهء عجزو التماس بنویسم واسه رئیس جمهور. مگه کار دیگه ای هم میشه کرد وقتی با هر کی حرف میزنی حتی اونایی که شب و روز به این نظام بدو بیراه میگن میبینی همشون یه جورایی دارن اب به آسیاب همین حاکمان زور میریزن. دیگه جای حرفی نیست گفتنیا رو گفتن . هر چند دیگه جای گفتنم نیست چون کسی که باید این حرفا رو بشنوه نیست. وقتی گروگر باسوادای مملکت و به جرم مخالفت و اقدامات براندازانه و جاسوسی نیست و نابود می کنن جوونایی که از جوونیشون بخاطر حقو حقوق مردمی که اصلا مفهوم حق رو فراموش کردن میگذرن.اونوقت اونایی که با طلسم افیون نسل سوختهء این مملکت رو به بند می کشن آزاد میگردن تو خیابونا و طعمه های جدید شکار میکنن. دیگه واقعا چه حس و حالی داریم از آزادی از اصلاح قانون از حق حرف بزنیم وقتی اینجا برای جمع کردن یه فروشنده مواد زنگ می زنی و بهت میگن باید شاکی خصوصی داشته باشه و جنبش زنان با ستاد مبارزه با مواد مخدر طرف میشن.چاره اماچیست؟شاید هم چاره ای دیگر نیست!!
چه گریزیست ز من؟
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
فروغ
اما روز به روز شمار آنانكه ميفهمند، بيشتر و بيشتر ميشود. بهگمانام اين مردم تازه از خواب سيصد ساله يا سه هزار ساله، دارند بيدار ميشوند. “چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند”.
مهم اين است كه ما با همايم. همين كه من و ديگران ميآييم اينجا يا تو و ديگران به من سر ميزنيد؛ خودش كم نيست.
همينكه من و ديگران ميآييم اينجا و سر سفرهي مجازي تو مينشينيم يا تو و ديگران به من سر ميزنيد، خودش كم چيزي نيست؛ يعني ما با همايم.
از خواب سيصد ساله يا سه هزار ساله هم تازه بيدار شدهايم. از رختخواب كه پايين بياييم و كمي سر حالتر شويم، زندگي را و نه مردگي را، رو به راه ميكنيم.
حق کاملا با توئه. جوانهای ما اکثرا ساعت 3 و 4 عصر که میشه یا خمارن و یا یه جائی یه گوشه ای دارن جوونیشون رو دود میکنند.چه راهی بهتر از این.جوان وقتی معتاد شد دیگه به فکر شورش و نافرمانی و احقاق حق نیست.بی شرف ها شیوه کثیفی رو برای جوانهامون انتخاب کردن.امیدوارم جوانهای خودشون رو یه روز از کنار خیابون جمع کنن.
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟
پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.
مرسی
عجب تعبیر باحالی بود نیما. خوشم اومد حسابی.