سلام به همگی تو این مدت کلی اتفاق افتاده که نمی دونم از کجا شروع کنم برا تعریف کردن.ولی مهمتراشو می گم.اینکه اول از همه تصمیم گرفتم واسه فوق بخونم. هر چند تا همین یه ماه پیش اصلا نمی خواستم فکرشو بکنم. اصلا نمی تونستم طرف کتاب برم ولی بعضی چیزا تو مسیر آدمه باید طی بشه حتی اگه نخوای وادارت می کنه. درس خوندن فک کنم تو مسیرم بوده چون همه چیز منو بالاخره به طرفش برگردوند. راستی مامانم بد نیست.همچنان دراز کشیده اما بهتره. کارام خیلی زیاده اما به هر حال خودمو میرسونم به خصوص که درس خوندنم بهش اضافه شده. اون موسسه ای که ازش براتون گفته بودم یه موسسه متا فیزیک و انرژی درمانیه.ریکی.شاید درموردش شنیده باشین. به هرحال این از جمله چیزایی بود که دوست داشتم تجربش کنم.در کل مبحث قابل تاملیه.چون تازه واردش شدم چیز بیشتری نمی تونم ازش بگم. اگه شمام چیزی می دونین حتما برام بنویسین.و یه اتفاق وحشتناک دیگه ای که تو این هفته افتاده فوت مامان راحیل دوستمه. واقعا تکان دهنده بود. نمی دونم چی بگم اما راحیل واقعا تنها شد. سعی می کنیم هواشو داشته باشیم اما هیچ کس جای مادر آدمو نمی گیره. جدا براش نگرانم.
پ.ن: خداییش دلم تنگ شده بود حسابی!!!!!!!
خوب؛ خوبه كه خوبي. همهي اون كارايي هم كه ميكني، خوبه. برات همهي خوبيها رو آرزو ميكنم.
نمیدونم چی بگم مارال نازنینم.درباره تداوی؟
رسیدن بخیر.خوش بحالت که حوصله و وقت ادامه تحصیل داری.منم خیلی دوست دارم ولی… .
salam
mesle in ke saret sholooghe?emrooz nataieje foghe azad elam shod rotbam 27 shode va 25 nafar mikhan
hosele nadaram dobare bekhoonam
ama to beshin bekhoon
montazeretam
بازم اینجا شد همون ایستگاه متروک مارال جان…….
كجايي خانوم؟
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود.باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید..
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه!کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم !
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی …چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد..
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد…خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست . <<.دست نخورده و باز نشده
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی
خریده بود تو کیفش گذاشته بود!!!
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اونه که داره شیرینی هاشو اقاهه میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم نداره!!!
توی دنیا عاشقا چه بی کسن…عاشقا عاقبتش خار و خسن…دنیا رو گفتم برات تا بدونی…عاشقی خیلی خطر ناکه حسن
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است… چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ميكند؟
خدا جواب داد….
اينكه از دوران كودكي خود خسته ميشوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند…و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست ميدهند و سپس پول خود را خرج ميكنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر ميكنند و حال خود را فراموش ميكنند به گونهاي كه نه در حال و نه در آينده زندگي ميكنند.
اينكه به گونهاي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستهاند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت….
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نميتوانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان ميبرد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترينها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نميدانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر ميتوانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت…
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه….
کجاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایی تو؟
بچه ها سلام.منو ببخشین این همخ مدت بی خبرتون گذاشتم. والا خودم دلم بیشتر از همه داره پاره میشه.نشستم درس می خونم میخوام کنکور ارشد بدم. تو رو خدادعام کنین. تو اولین فرصت میام همه چیو کامل تعریف میکنم.
سلام. رسیدن بخیر. مامان چطورن؟
از درس نگو که من هم با زن و بچه هوای ادامه به سرم زده اونم چی روانشناسی واسه منم تو دعا کن.
خیلی کار بدیه که ادم بیخبر یهویی غیبش بزنه وچندماه هیچ خبری نده
salam
khobi dokhmal?
khoobe ke vase fogh mikhoni intori hadaghal vaghte sar kharoondan nadari ke be chizaii ke alan dare etefagh miofte fek koni va hers bokhori .
movazebe khodet va maman bash