یک هفت ای که گذشت کمی بی حوصله و بی انگیزه بودم.نه حال پست نوشتن داشتم نه حال وبگردی.تمام مدت سرمو به کار گرم کرده بودم. اما برای اینکه این بی حوصلگی ادامه پیدا نکنه جاتون خالی جمعه با رفقا رفتیم سینما.فیلم پارک وی بود. بد نبود درواقع سینما بد نبود نه فیلم.چون فیلم چندان موضوع خاصی نداشت. ولی خوب چون جزء اولین فیلمهای باصطلاح ترسناکیه که اینجا ساخته میشه تو سینما دیدنش خالی از لطف نیست. عکس العملهای بی ربط تماشاچیان تو صحنه های حساس جالبه. خوب شاید حق دارن بنده خداها .همیشه عادت به دیدن صحنه های گل و بلبلی داشتن تو سینما ،وقتی قطع شدن انگشتای دست رو با ساطور میبینن نمیدونن باید بخندن ،جیغ بکشن، دست بزنن یا گریه کنن. در ضمن امنیتی که این بار تو سینما به لطف حضور دلگرم کنندهء یک برادر بسیجی که صورتش با انبوهی از ریشهای زیبای به سبک مد روز آشفته شده مزین بود و یک عدد بیسم هم توی دستهاش بود و با نگاههای مهربان و دلسوزش همه جا رو زیر نظر داشت ، حس میشد غیر قابل وصفه. طوری که موقع خروج با هیجان به طرفش رفتم ،خسته نباشیدی عرض کردم و کم مونده بود از فرط قدر شناسی به طرفش حمله ور شم تا گرم در آغوش بگیرمش که با اقدام سریعِ سایه این توفیق از من سلب شد. و چون برادر پیش خودش خیالای ناجوری درمورد من کرده بود که مثلا جزء جاسوسای موساد هستم و این کارم آغاز یک عملیات ترورستی و براندازانس داشت میرفت که نظام و از وجود من پاک کنه که سایه جان به هر جان کندنی بود حالی کرد که بنده یه سه چار تخته ای کم دارم.منم نیس از بس محو این همه تلاش و خدمتگذاریِ برادر بودم که فقط با چشای گشاد و یه لبخند خشک شده زل زده بودم به قدو بالای برازندش اصلا حواسم به صحبتهای ردوبدل شده بین اونا نبود فقط وقتی به خودم اومدم که سایه قول داد هر چه سریعتر تا حالم بدتر نشده منو برسونه خونه.
بار امانت ژوئن22, 2007
دو جریان درگذشت جناب فاضل لنکرانی و وقوع زلزلهء شش ریشتری در قم همچین کمی جالب توجه است.البته نه به تنهایی ولی وقتی ایندو را کنار هم بگذاریم و به هم مربوطشان کنیم بسیار جالب به نظر می رسد. چطور؟ جریان از این قرار است که در پی دفن جناب فاضل لنکرانی در قم عصر روز دوشنبه 28 خرداد ماه زلزلهء شدیدی شهر را لرزاند و مردم تهران و قم را به شدت به وحشت انداخت. جل الخالق!!!!!!! ظاهرا زمین هم از خشم حضور این مرجع گرانقدر را در خود نپذیرفت. استغفرالله!(فوت فوت) البته شاید هم زمین بار امانت نتوانست کشید قرعهء فال به نام مردم بیچاره زدند.
ژوئن17, 2007
دلم یه جیغ بلند می خواد که گوش فلکو کر کنه که همراش دلم سبک شه همراش حرفام خالی شه همراش اشکام جاری شه اونقدر بباره که بتونم از ته دل یه نفس عمیق بکشم.یه جییییییییییییییییییییییغ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دست بده برادر ژوئن15, 2007
به لطف فتواهای مدرن و آپ دیت شدهء یک فقیه باحال ومشتی، دیگر برادر و خواهر مسلمان به شرطا و شروطا اجازهء دست دادن با نامحارم را پیدا کردند. متن این فتوای مفید را که به لطف جناب نادر جدیدی لینکش رو دریافت کردم بخوانید تا به شرط و شروط هم واقف شوید. منتظر ورژن جدید فتواهای سابق که توسط این مجتهد گران قدر به روز خواهد شد می مانیم تا ببینیم چه می شود. راستی چه حکمی بیشتر نیاز به آپ دیت فوری دارد؟
آمپول بازی ژوئن10, 2007
تو باشگاه یکی از خانوما پسرشو که تقریبا شیش هف سالشه با خودش میاره. طفلک اولین بار که اومده بود همینطور هاجو واج مونده بود از دیدن این همه خانوم با اندامهایی دیدنی از مدلهای مختلف که با ضرب آهنگهای هیجان انگیز بالا و پایین می پرن و اندام شریفشان رو رقصان و لرزان میکنن. خلاصه نمی دونست ممه های چاق و چله ء این یکی خانومو نگا کنه یا کفلای پروپیمونه اون یکی خانوم تپله رو. یا صد البته حرکات موزون درو دافی از قبیل بنده رو . بچهه کنارم بود یه سره تو نخش بودم انقد که حرکاتو یه در میون رد می کردم. تو دلم می گفتم الان چی پیش خودش داره فک می کنه؟ به هر کی نگا می کرد زوم می کردم روش. هرچند خود منم خیلی عادت دارم به اینکه هیکل همه رو برانداز کنم از پا و باسن گرفته تا ممه و گردن. از قیافه هم اندازهء گوش و خط و خطوط چهره و شکل لبخند .نه که هیز باشما ! اما توجهم جلب می شه خوب.-لطفا فراموش نشود که بنده از گروه نسوان هستم و هر گونه اتهام همجنس گرایی را قویا رد مینمایم.- خلاصه این صحنه بنده رو با این سوال مواجه کردکه بچه های به این سن تا چه حد تحت تاثیر نیروی جنسی هستند و به خصوص برای پسری به این سن برداشت از سکس به چه شکل و شمایلی است چون خودم دختر هستم و دوران کودکیه خودم رو به خاطر میارم. البته اینکه اوج شناخت جنسی در سن 5 سالگیست رو می دونم و اینکه اگر کمی از بچتون غافل شدین ممکنه در حال آمپول بازی با پسر یا دختر همسایه پیداش کنین.یادش بخیرررررر! بچگیم عالمی داره ها!مث همهء مسائل دیگه درک جنسی بچه های امروزی هم مطمئنا به نسبت دوران بچگی ما بالاتره.اون وقتا من یادمه فقط گهگاهی با دخترای همبازی دکتر بازی می کردیم که حالا که فک می کنم خیلی مختصر و البته مفید بودولی هیچوقت با پسرا از این جور شیطنتا نمی کردیم. بله.چی می گفتم؟ آهان آره آمپول بازی. یه نکتهء جالب دیگه اینکه تو دوران بچگی دیگه اینکه طرفی که باهاش به شناخت جنسی می رسی (یعنی همونی که باهاش آمپول بازی می کنی) برات مهم نیست که همجنسه یااز جنس مخالف .حالا خودتون اگه یه وقتی بچتونو تو یه همچین حالتی پیدا کنین چی کار می کنین و چه برخوردی نشون می دین؟ از آمپول بازیای خودتون چیزی یادتون هست؟حتما هست. اگه ازش چیزی یادتونه یا چیزی که از سکس اونوقتا می فهمیدین لطفا بنویسین شاید اینجوری بشه به این سوالا جواب داد. می تونین از دفعاتی که در حین آمپول بازی دستگیر شدین و از عواقب اون هم بنویسین.
کمک!!!!!! ژوئن8, 2007
سلامممممممممممممممم.از بس سرعت اینترنت گنده و از انجایی هم که وبلاگ بنده از زیر تیغ فیلترینگ جان سالم به در نبرده و بنده ناچارم از انواع و اقسام فیلتر شکنها عبور بنمایم تا به آن دست یازم و با هم از آنجایی که این فیلترشکنها در سرعتهای پایین دهن ادم را به فاک می دهند لذا مدتیست که دیدن وضعیت وبلاگم برایم آرزو شده چه رسد به نوشتن پست. در حال حاضر هم با زحمت و مرارتی طاقت فرسا خود را به اینجا رسانیدم تا بدینوسیله خدمت دوستان عرض کنم که این جانب هنوز زنده ام و دلشان را برای حلوا صابون نزنند. همچنین از لیدیهای عزیز و جنتلمن های گرامی شفای عاجل برای سرعت اینترنتمان و رفع فیلترینگ و سرخر برای وبلاگمان مسئلت دارم.
روایت2 ژوئن1, 2007
روایت ما را تا اینجا خواندید که ما سر سفره نشستیم و غرق در بهت و حیرت خویش و مخالفت مادر بله را گفتیم و اما……………..از همون روزهای اول رفتارهای متناقض و غیرعادی نریمان باعث آزارم بود که البته چون ازش اطلاع داشتم و بر حسب اینکه خودم رو فلورانس نایتینگل فرض کرده بودم تصمیم به کمک به او رو گرفته بودم تحمل می کردم. از اینجا شروع کردم که به آدمی که در هیچ زمینه ای اعتماد به نفس نداشت این احساس خود باوری رو منتقل کنم .در رابطه با خانوادش شدیدا دچار مشکل بود .به یاد ندارم سر چیزی غر نزنه و باهاشون دادو بیداد نکنه.سعی کردم بهش یاد بدم چطور با دیگران به خصوص با خانوم ها باید برخورد کنه چون در ارتباط برقرار کردن با جنس مونث شدیدا دچار ضعف بود. الان که اینا رو می نویسم و یاد اون وقتا می افتم کلافه می شم و تعجب می کنم که چطور اون لحظه ها رو سپری کردم؟ همیشه شاکی از محیط کار بود. خلاصه دیگه چی براتون بگم؟ اما حوصله به خرج می دادم تا درس شه. از همون اول مورد احترام و علاقهء خونوادش بودم و هر روز که می گذشت این احترام و علاقه بیشترو بیشتر می شد.سرتونو درد نیارم این شرایط ادامه داشت تا اینکه یه پنج ماهی از نامزدیمون گذشت و متوجه فاجعهء وحشتناکی شدم .از پشت در تولت صدای شکستن آمپول و باز شدن سرنگ انگار دنیا رو سرم آوار کرد. تازه متوجه واقعیتی شدم که اتفاق افتاده بود . نمی تونم بگه چه حسی بود مث اینکه بهت خبر بدن پدرو مادرتو از دست دادی .مث اینکه بگه زلزله خونتو ویرون کرده. وقتی اومد و من رو دید فهمید که می دونم.شروع کرد به گریه به داد و بیداد و باز هم دروغ.گفتم چرا نریم؟چرا؟چرا بهم نگفتی؟این بود لیاقت من؟که من حیفم؟که هیچ کس لیاقت منو نداره؟مگه کم سعی کردم از این وضع دربیای همون موقعشم هر چی از دستم برمیومد واست گذاشتم.اما این دروغ ………… گریه می کردم منی که اینقد راست گفتممنی که این همه صداقت داشتم این همه تحمل کردم با کسی که هیچ سنخیتی با خواسته های من نداشت و حتی عشقی هم نداشتم که این پشت پازدنو به پاش حساب کنم.فقط خواستم یه ادم دیگه باشه .از این زندگی و شرایط افتضاح بیاد بیرون.مث آدم زندگی کنه. اما انگار فقط مسولیتم سنگین تر شد.حالا باید به یه معتاد تزریقی کمک می کردم. گفتم به هر حال تلاشمو می کنم.همیشه برا فرار کردن فرصت هست. به خانوادش که گفتم کلی عجزو ناله که مام تازه فهمیدیم.می خواستیم قبل اینکه تو بفهمیدی ترکش بدیم. از همون موقع شروع شد کلینیک روان درمانی. ترک اعتیاد انواع و اقسام روانپزشکها و متدهای ترک. اولین روانپزشکی که خودش کلینیک ترک مجهزی هم داشت و تازه هم از آلمان اومده بود بعد معاینه بهم گفت :“خانوم این آقا دچار اختلال شخصیت حاد هستن در اون نمی بینم که ترک بکنه.” بعد چند جلسه مشاوره بهم گفت که با اینکه بسیت سالمه اما مث یه زن پنجاه ساله هستم منطقی و صبور.گفت بهتر جدا شم ازش چون می تونم تنها هم زندگی کنم. میتونستم اما این مشکل من نبود گفتم باید ترک کنه وگرنه من شکست می خورم و اون گفت که پیروزی من به ترک کردن اون نیست به اینه که تا کجا من کم نمیارم .اون موقع من هنوز درسم تموم نشده بود. همیشه تئ بحبوههء امتحانات یه اتفاقی می افتاد.تمام تلاشمو می کردم تا همون مارال شادو شیطون بمونم تا کسی نفهمه تو دلم چه آشوبیه؟دوستام فک می کردن از من خوشبخت تر تو دنیا نیست.یه عاشق سینه چاک دارم که …اره سینه چاکی که از عاشقی فقط ادعاشو داشت و از حاصل هیچ اما نتیجهء عشق نداشتهء من این همه تلاش.از طرفی تو خونه هم همون مارال سابق باید می بودم تا مبادا مامان قصه بخوره و بابا خودشو سرزنش کنه.تا آبروی اونا بریزه. من بودمو خودم.والبته موفق در این پنهان کردن ها.اما بالاخره فهمیدن از خود نریمان. همون اول خواستم که جدا شم اما مخالفت کردم کارم هنوز نیمه کاره بود.پس فقط می تونستن منتظر باشن.خودمو شاد نشون می دادم تا فک کنن همه چیز روبه راهه.اما…………. تا اون زمان جز تریاک مخدر دیگه ای ندیده بودم .ولی حالا انواع آمپوله ،هشیش و مابقی مواد رو خوب می شناختم.بعد از اینکه اولین کلینیک و ترک سه روزه بی نتیجه موند و اقا یه هفته نشده همه چیز رو از سر گرفت.ترک با متادون رو شروع کردیم.حالا این که در این رفت و آمدها به مطب دکتر برای گرفتن متادونی که دولت اون رو برای ترک اعتیاد رایگان سهمیه بندی کرده چقدر تو کیسهء دکتر پدرسوخته که خودش از اون ریشو پشم دارای رژیم بود ریختیم بماند.کلی ازش مراقبت می کردم و ظاهرا نریم رو به بهبودی بود.اما …………..می دونین من حس ششمم تا اندازه ای قویه .نگین پس چرا همون اول این حس کمکم نکرد چون کرد اما من نادیده گرفتمش.یه حسی بهم می گفت یه جای کار می لنگه. یه روز نشستم جلوش گفتم نریم چرا هشیش می کشی.مگه قرار نشد ترک کنی .چقد ما رو بازی می دی؟چطور دلت میاد.خشکش زد چون خیلی با دقت همه چی رو مخفی می کرد.منم نه هشیش به عمره دیده بوده نه کشیده بودم اما از یکی دو تا حالت حدس زدم که خودشه. چیزی نداشت که بگه.باز هم همون گریه ها همون التماسا. و من هم باز حرف های امید بخش و تلاش.نگفتم که نریم تو این مدت چقد از لحاظ روحی و اخلاقی بهتر شده بود.راحت تر ارتباط برقرار می کرد .اعتماد به نفسش خیلی بالا رفته بود. اما گاهی یادش می رفت که اینا رو از کی داره.ولی بازم برام مهم نبود همین که خوب می شد برام کافی بود پیروزی بود. تقریبا یه سال و نیم می گذشت که بازم حسم بهم گفت نه نریم هنوز عادی نیس.که متوجه شدم تریاک می خوره.بعد این همه زحمت و عذاب بازم سر خونهء اول .دیگه نمی دونستم چی بگه.بازه مث همیشه گریه التماس این بار منم گریه می کردم زور می زدم بهش بفهمونم داره خودشو نابود می کنه.اما انگار به قول خودش مخش دیگه پوک شده بود. گفت به خونوادم نگو قول می دم بزارم کنار بزار اونا فک کنن همه چی روبه راس.گفتم باشه و تنهای تنها شدم پرستارش.اما یه روز که از دانشگاه برگشتم دیدم باز رفته سراغ تزریق.اون شب تا صبح اشک ریختم این بار نه برای نریم واسه خودم که واسه هیچ و پوچ خودمو وقف کرده بودم.فرداش که برگشتم خونه دیگه تصمیمو گرفتم دو هفته بعد گفتم که می خوام جدا بشم.دیگه از دست من کاری برنمیاد.وقتی فهمید می خوام واسه همیشه برم .نمی دونین چها که نکرد داشت خودکشی می کرد .خونوادش هر روز میومدن گریه زاری که اگه پسرمون خودشو بکشه ما چی کار کنیم.خودش هر روز زنگ می زد هر روز یکیو میفرستاد.پدرش با وقاحت بهم می گفت باش زندگی خودتو بکن هر کار دوس داری بکن.از لحاظ مالی که مشکل نداری .همینکه پیشش باشی بسه.یعنی باش اگه دوس داشتی فاحشه هم باشی ایراد نداره.انگار همه چیز پوله.اینبار هم قبول کردم که یک فرصت دیگه بهش بدم.اما ایندفعه دیگه نه واسه اینکه چیزیو به خودم ثابت کنم.چون به خودم ثابت شد که چقد توانایی دارم به خودم و دیگران. از خودم راضی بودم.تحسین رو تو نگاه همه می خوندم.اینبار خواستم که به خودش ثابت بشه که نمی خواد از این وضع نجات پیدا کنه.بعد چند ماه متوجه شدم که اشتباه نکردم.اون روز از خجالت حتی التماس هم نکرد گریه هم.فقط بهم نگاه می کرد ساکت .منتظر بود بزنم تو گوشش. من هم اینبار نه اشکی داشتم نه حرفی.آروم برای همیشه ازش خداحافظی کردم و اومدم بیرون. بعدش تو رفت و آمدایی که دنبال نخودسیا های دادگاه داشتیم گاهی حرفی می زد و اعترافی می کرد.می گفت من همیشه آدم خوش شانسی بودم. تو بزرگترین شانس زندگیم بودی و من با دستای خودم این شنس و نابود کردم. و این خیلی برام باارزش بود که اون بالاخره متوجه داشته هاشم شد. حداقل اون موقع از این خوشحال بودم که وقتی ازش جدا میشدم از لحاظ اخلاقی خیلی تغییر کرده بود.به قول خودش که می گفت:بهم محبت کردنو یاد دادی که به دیگران محبت کنم،حالا که یاد گرفتم و تو داری از پیشم می ری. حالا اینکه تو این دادگاه چی به آدم میگذره تا حکم صادر بشه خودش داستانیست بس دراز که هم از حس من خارجه الان هم از حوصلهء شما.به هر حال همهء اینا گذشته و درست از لحظهء جدایی انگار هیچوقت همچین آدمی تو زندگیم نبوده.الانم که اسمش میاد هیچ حسی بهم دست نمیده .فقط وقتی یاد اون رنجها می افتم کمی دلتنگ می شم. از صمیم قلب آرزو می کنم نریمان و همهء اونایی که مث نریم به دام افیون اسیر شدن به خودشون بیان و قشنگیای زندگی رو هم قاطی همهء زشتیاش ببینن و به خودشون فرصت لمس این قشنگیا رو بدن.
اعتراض می27, 2007
قرار بود در این پست ادامهء روایت زندگی دو ساله ام رو با نریمان بنویسم.اما این پست رو می ذارم واسه صحبت درمورد موضوع مهم و البته آزاردهنده ای که این روزها درگیرش هستیم منظورم همون اجرای طرح امنیت ملی و حجاب در کشوره. کم نیست مقاله ها و عکس ها و فیلم ها و هزاران سندی که چگونگی اجرای این طرح رو نشون می ده.اما هرچقدر گفته بشه باز هم کمه از این همه اعمال زور و توهین از این همه تحقیر به اسم امر به معروف و اصلاح و ایجاد امنیت. و چقدرهم که احساس امنیت می کنیم وقتی بعد این همه سگ دو زدن ,تو خیابونی پارکی یه چرخی میزنیم می بینیم سبز پوشان خادم مملکت اینجوری چهارچشمی تو لباس و ظاهر مردم دنبال عوامل مخل امنیت هستن وقتی پسری رو اینجور ضایع میکنن و می کوبونن بخاطر یه نوشتهء کوچیک انگلیسی رو بلوزش.وقتی مث سگ شکاری نشونت می کنن به همدیگه نشونت می دن بعدم میان سراغت و با چنان لحنی به راه راست هدایتت می کنن که طاقتت طاق شه یه چیزی بپرونی گردن کلفتی کنی تا بیافتن به جونت و تفریح روزشون دربیاد.البته این وضعیت و این برخوردها و توهین ها همچنان ادامه خواهد داشت تا وقتی که مردمی هستن که عقیدشون اینه که خوب می کنن چه معنی داره این سرو وضع!تا مردمی هستن که وقتی جلو چشمشون دختریو بخاطر موهایی که بیرون ریخته -یا اصلا بخاطر هر چی- لت و پار می کنن و نفسی حتی از کسی بلند نمی شه و تنها کارشون تماشاست و البته گاهی پوزخندی.تا مردمی هستن که از ترسشون حتی ترجیح می دن چادر بذارن ولی از این جریانات به دور باشن. اکثرا با کسایی که می بینم عقیدشون اینه که برخورد با بدحجابی البته مطابق تعریف رایج کار درستیه -که متاسفانه تعداد زیادیشون هم جزئ کسانی هستن که بهشون می گیم تحصیل کرده- کلی وقت صرف میکنم تا بهشون بفهمونم که مفهوم آزادی این نیست و انتخاب نوع لباس حداقل حقوق یک انسانه ولی سریع این جواب رو تحویلم می دن که این آزادی نیست بی بندوباریه.بابا قبول اصلا بی بندوباری. به هر حال خدا هم گفته که آدمیزاد مختاره که انتخاب کنه و بر اساس نوع انتخابی که می کنه مجازات شه یا پاداش بگیره. خوب پس باز هم زور و اجبار معنی نداره.خلاصه مدت زیادی صرف این بحث ها می شه که البته نمی گم تلف می شه چون آخرش حس میکنم اون تردیدی رو که طرف مقابل درمقابل اون موضع گیری قاطعانهء قبل دچارش می شه.هر جا که می ری صحبت از طرح امنیت ملی یا جمع آوری ماهواره یا سایر شیرینکاریهای دولت محترمهء جمهوری اسلامیست. تو تاکسی در جمع خانوادگی یا دوستانه مطب دکتر شرکت خلاصه هر جا که پا می ذاری. ولی پای عمل که میاد وسط همه سریع می چپن تو لونه هاشون.بالاخره بعد این همه حرف اما سکون در عمل یکی از بچه های وبلاگستان شراگیم طرح جالب و تا حد زیادی قابل اجرا رو مطرح کرده .طرحشم اینکه هر کدوم از ما که با این اقدامات مخالفیم-منظور از اقدامات:1- اعتراض به سانسور و قیم مآبی در زمینه اطلاع رسانی وفرهنگ و هنر و نبودن آزادی بیان (چه در حوزه نشر و چه در حوزه رسانه و اینترنت)
2- اعتراض به دخالت در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان3- اعتراض به پوشش اسلامی اجباری
4- اعتراض به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان
5- اعتراض به قوانین جزایی غیر انسانی و قرون وسطایی و نیز اعتراض به دربند بودن زندانیان سیاسی و عقیدتی–یک نوار مشکی به دستمون ببندیم. به عقیدهء من هر کدوم از ما که با این شرایط مخالفیم وظیفه داریم از همچین طرح هایی اگر معقول هستن حمایت کنیم و دیگران رو هم دعوت کنیم که دست کم این جور طرح ها رو بشنون. توضیح بیشتر و دقیق تر رو از وبلاگ خود شراگیم بخونین و اگر موافقید بهش لینک بدین.
- می26, 2007
سلام.اینکه این همه طول کشید برای قسمت دوم روایتم واسه این بود که بنده 2 روزی رو تو بیمارستان بستری بودم.و الانم کمی ناخوشم.واسه همین زیاد نمی تونم روده درازی کنم.فقط به ذهنم رسید اگه خدا نکرده یکی اینجا بمیره کی میاد اگهی فوتشو بزنه دیگران خبر شن؟؟؟؟؟اگه جوابی دارین بگین به درد روز مبادا می خوره.
روایت1 می19, 2007
با این که خیلی خستم اما حرف دونیم پر شده.باید یه چیزی بنویسم. امروز تصمیم گرفتم از گذشتم بنویسم.منظورم سی سال پیش نیست چون اون موقع دنیا نبودم.پنج سال پیش.راجع به نریمان نامزد سابقم.پنج سال پیش سر یه جریان یا بهتر بگم یه شیطنت با پسری که از اقوام یکی از آشنایان بود آشنا شدم.از خانوادهء خوب و البته متمول مهندس و قد بلندو برای من بخاطر قد خودم فاکتور قد بسیار مهم بسیار آروم و سربه زیر.در همون برخوردهای اول ازم خواست که باهاش ازدواج ک.قبول نکردن اون موقع تازه نوزده سالم بود.تو فکرمم اصلا دنبال شوهرو این حرفا نبودم.دوران خوبی بود .مورد توجه بودم و مغرور.(هنوز هم البته) قبول کردم که فقط با هم حرف بزنیم.همون اوایل متوجه شدم که نریمان بسیار پسر گوشه گیر تندخو و تقریبا افسرده ایه با اعتماد به نفس فوق العاده پایین.نریمان همیشه از پدرش گله می کرد .با هم رابطشون بد بود .همیشه پدرشو عامل بدبختیاش می دونست چون همیشه خواسته های خودشو به آرزوهای اون غالب کرده بود.همیشه یه خشم عمیق تو وجودش بود.همیشه تو فکرش می دید که داره با یکی دعوا می کنه و کتک می زنه.در حالی که اگر جرو بحثی هم بیرون واسش پیش میومد هیچ وقت همچین کاری نمی کرد.بعد از دیدن این وضعیت گفتم کمکت می کنم تا از این عقده ها خلاص شی .بهش اعتماد به نفس می دادم.سعی می کردم شاد باشه.از جملهء من آدم بدشانسیم که همیشه می گفت حالم به هم می خورد.من هر چند آدم احساسی و عاشق پیشه ای نیستم اما تا دلتون بخواد دلسوزم.همین دلسوزیم همیشه کار دستم داده.به هر حال بیشتر واسه اینکه به خودم ثابت کنم که من می تونم باهاش موندم تا هر کاری ازم بر میاد واسش انجام بدم.نمی دونم شایدم داشتم خودمو بیشتر میشناختم.همون دوران دوستی یه بار دیگه جونمو به لبم رسوند.به خدا اگر رو سنگ کار می کردم اثرش بیشتر بود.نرم تر شده بود اما همچنان همون جور بود مث همیشه.بهش گفتم که ما با هم فرق داریم من بلند پروازم وتو دوست داری رو زمین راه بره من عاشق یادگرفتن و تو فراری من دنبال دنیای جدید و تجربه های نو ولی تو غرق تو دنیای کهنهء خودت و حتی نمی خوای بیای بیرون چون من هر چی تلاش می کنم که تو رو ازش بیرون بکشم علاقه ای در تو نمی بینم.پس بهتره هر کی راه خودشو بره. حتما کسی هست که مث تو باشه و کسی هم هست که خواسته هاش مث من باشه.خوب یادمه اون روز رفته بودیم کنار دریا و هوا هم دیگه تاریک شده بود.کلی گریه کرد و البته منم چون اصلا طاقت اشک یه مردو ندارم.ولی این کار درست بود.اما تازه یه ماه از این قضیه گذشته بود که بازم نریمان باهام تماس گرفت. دیگه می خوام عوض بشم تو نباشی نمی تونم نابود می شم.می خوام یه آدم دیگه باشم. خوشبخت میشم با تو کنار تو.انقد صداش هیجان داشت که بازم دل صاب مردم نتونست طاقت بیاره و دلشو بشکونه.نمی دونم انگار می ترسیدم که افسرده تر بشه بیشتر تو خودش فرو بره.برای من که نه گفتن برام مث اب خوردن بود دیگه حالت دیگه ای انگار وجود نداشت.از خودم تعجب می کردم هر وقت با خودم تنها می شدم.بارها و بارها از خودم می پرسیدم مارال دوسش داری؟اما جوابی نبود. چون واقعا نداشتم.تقصیر دیگرانی هم بود که به من می گفتن سنگدل که من احساس ندارم که نمی دونم عشق یعنی چی.و منم باورم شده بود که اینجوریم واسه همینم به خودم گفتم خوب حالا که عاشق نمی شم لااقل بخاطر دلسوزیم که شده باهاش بمونم.حالا از به زبون آوردنشم خجالت می کشم.دلسوزی.آره بالاخره تو بیست سالگی قبول کردم که باهاش ازدواج کنم.اینطوری شد که ما با هم نامزد شدیم.همهء دخترا با هزار امید و ارزو و من با هزار تردید و بی هیچ تصوری از اینده ای که در کنار نریمان در انتظارمه.آره اینجوری شد که با وجود مخالفت مادر و تردید پدر بله رو گفتم.وقتی گفتم بله هنوز یادمه که چطور نریمان تندو با هیجان از ته دل خندید و گفت مرسی .خندم گرفت نه از خوشحالی از تعجب.اما اینکه بعدش چی شد و نریمان شد نامزد سابق باشه واسه بعد چون دارم از خستگی هلاک می شم.